- لحظه اکنون ایران یکسر مدرن با بحران های درونیِ خاص مدرنیته از نوع ایرانیش است
- بستر مدرنیتۀ ایرانی در بطن فضای تاریخش مبتلا به مجموعۀ بزرگی از شکافهای اجتماعی شده است
- در تحولات چند ماه گذشتۀ ایران شاهد فعالیت شکافها در سطوح مختلف هستیم
- زمانی که فقر با قومیت و جنسیت تلاقی می کند گسلهایی را فعال میکند
- غلبله نوعی خلقیات نویسی از صفات ایرانی بی آنکه پرسیده شود ایرانی دقیقاً منظورمان کیست؟
- بحرانهای موجود در ایران معاصر نه ربطی به آگاهی دارد نه آموزش
- جامعه از شدت آموزش در حال منفجر شدن است!
- وقتی بستر مشارکت و گفتگو برای افراد هویت و منزلتی به ارمغان نیاورد هیچ چیز تغییر نخواهد کرد
- مسئله بر سر اراده ای است که متوجه باشد جامعه در وضعیت مناسبی قرار ندارد و باید کاری کرد
- در سال آینده اگر الگوی مواجهه با بحرانها تغییر محسوس نداشته باشد شرایط پیچیده تر نیز شود
- ایران خودرو و الگوی خودروسازیش باید موضوعی برای بررسی قضایی و حقوقی و اقتصادی شود
- بحران آب نیازمند مداخلۀ بنیادین است نه مسکن خوراندن
- جامعه ایرانی کلنگی نیست
شفقنا زندگی – شکاف با انواع اشکال و تبعات آن و ضرورت کاهش شکاف ها در جامعه چنان حائز اهمیت است که گاهی مورد سوء استفاده های سیاسی نیز قرار می گیرد، رسم شده هر سیاستمداری که بخواهد خود را مملو از دغدغه مردم جامعه و نسل ها نشان دهد از وجود شکاف های طبقاتی، جنسیتی و نسلی سخن می گوید و کاهش شکاف ها را امری ضروری و در اولویت عنوان می کند، اما غافل از اینکه مهم ترین راهکار برای کاهش شکاف ها در جامعه ایران بازنگری اساسی در مکانیسم های مواجهه قدرت با جامعه و هستی اجتماعی آن است.
دکتر آرش حیدری، جامعه شناس سیاسی می گوید: بستر مدرنیتۀ ایرانی و پارادوکسهای آن مولد مجموعۀ بزرگی از شکافهای اجتماعی شده است که از یک سو محصول گسترۀ شهرنشینی و برآمدن شیوه های جدید زیستن است و از دیگر سو محصول نوعی سرمایه داری خاص در ایران که در عین ویران سازی محیط زیست شکاف عزیمی بین مرکز و حاشیه ایجاد کرده است. این شکاف خود را به قالب بحرانهای هویتی و قومیتی نشان میدهد. از دیگر سو در بطن هر فضا مجموعۀ بزرگی از شکافهای طبقاتی و جنسیتی نیز فعال شده اند که در یک کلیت به هم پیوسته روی همدیگر تلنبار شده و سطوح متفاوتی از طرد را ایجاد میکنند. به این ترتیب ما با سطوح در هم پیچیدهای از شکاف و به تبع آن طرد اجتماعی مواجهیم که وضعیت را شکل میدهند.
او راهکاری برای حل شکاف در جامعه ایران عنوان می کند: حرمت حریم خصوصی، گشایش در فضای نقد و ایجاد تشکیلات، شفاف سازی کلیۀ امورات مالی و اقتصادی که با منفعت عمومی گره خورده اند، مصونیت قضایی برای شهروندان و روزنامه نگارانی که فسادی را افشا می کنند. هدایت الگوهای مالی حمایتی به سوی اقشار فرودست. بدون سیستم حمایت اجتماعی نمیتوان کاری از پیش برد. توجه به شکاف های مرکز-حاشیه، توجه به حقوق زنان و جایگاه اجتماعی آنها. به نظرم میرسد راهکارها واضح اند و نیازی به تکرار مکرر آنها نباشد مسئله بر سر اراده ای است که متوجه باشد جامعه در وضعیت مناسبی قرار ندارد و باید کاری کرد.
متن گفت وگوی کتبی شفقنا زندگی با دکتر آرش حیدری را می خوانید:
* به عنوان مقدمه بفرمایید که برای فهم شرایط اکنونی جامعۀ ایران و بحرانهایش نیاز به چه صورتبندی مفهومی داریم و چگونه میتوانیم بحرانهای ایران معاصر را فهم کنیم؟
تصور رایج در فهم امر اجتماعی در ایران معاصر تمایل نابه جایی به تفکیک حوزه ها و عناصر از یکدیگر پیدا کرده است. به عبارت دیگر در فهم رابطۀ جزء و کل دچار یک بحران معرفتی در فهم امر اجتماعی شده ایم. نمود بارز آن تقلای نابه جا برای ارائه راهکار بدون فهم نسبت جزء و کل است. برای مثال افراد به خود اجازه می دهند بدون فهم رابطۀ بین اقتصاد سیاسی ملک و مسکن و نسبتش با بروز بحرانهای اجتماعی در مورد راههای مواجهه با کارتن خوابی بحث کنند یا در مورد ساماندهی دستفروشان بدون برقرار کردن نسبت این پدیده به بحرانهای کلان ساختاری اظهار فضل کنند و طرح و راهکار ارائه دهند. بدیهی است که همۀ اینها شکست میخورد چرا که در برقراری نسبت جزء و کل و فهم پدیده در بستر تاریخی-اجتماعی-اقتصادیش دچار بحران معرفتی و هستی شناختی اند.
این مقدمه را عرض کردم تا اولاً از دسته بندی به معنای تفکیک شکافها بدون برقراری رابطه شان با کلیت نظام اجتماعی-تاریخی پرهیز کنم و دوم مفهوم شکاف اجتماعی را در بستر تاریخی خود قرار دهم.
با منطق جامعه شناختی اگر با پدیدۀ شکافهای اجتماعی مواجه شویم آنچه در وهلۀ اول به نظر میآید تلاقی سطوح مختلفی از بحرانها و شکافهاست که در وضعیت تاریخی امروز با آنها مواجهیم. وضعیت تاریخی امروز برخلاف ادعاهای رایج که تلاش میکنند آن را شکاف سنت-مدرنیته، جامعۀ در حال گذار و… بنامند اتفاقاً یک وضعیت یکسر مدرن است. تصور رایج ما این است که مدرن بودن یعنی چیز خوب و سنت یعنی چیز بد و ما در وسط این دو چیز گیر کرده ایم و شرایط موجود همواره «پیچ تاریخی» و «برهۀ حساس کنونی» است. این الگوهای رایج به جای فهم وضعیت در دل منطق تاریخی معاصر وضعیت اکنونی را تحلیل ناپذیر میکنند به این معنا که با این مدعا که وضعیت معاصر در هم ریخته، آشفته و به اصطلاح آنومیک است مجال تحلیل وضعیت اکنونی و لحظۀ حال را میگیرند. با تحلیلهایی از قبیل جامعۀ ایران فوق العاده پیچیده است و نمیتوان آن را فهمید، وضعیت اکنونی به شدت آشفته و غیر قابل پیش بینی است چون جامعه در حال گذار است و … از اساس مجال معرفتی مشخصی برای فهم لحظۀ حال نخواهند داشت چون لحظۀ حال لحظه ای است همواره معلق و در هم ریخته. اما به نظر من و کسانی که در سنت تاریخ انتقادی به وضعیت مینگرند لحظۀ اکنون نه فهمناپذیر است نه در حال گذار است نه در شکاف سنت-مدرنیته بلکه لحظه ای است یکسر مدرن با بحرانهای درونیِ خاص مدرنیته آن هم از نوع ایرانیش.
* با توجه به مساله شکاف در علم جامعه شناسی، اگر بخواهیم تحلیلی از این مساله در جامعه امروز ایران داشته باشیم چیست؟ جامعه ایران از چند نوع شکاف در رنج است و هر کدام تا چه اندازه در وضعیت بحران یا چالش برانگیز قرار دارد؟
با نظر به آنچه در بخش قبل طرح کردم حال میتوان از منطق شکافها در ایران مدرن حرف زد بی آنکه در وسوسه های ذاتگرایانه یا شرق شناسانه یا چارچوبهای مبتنی بر خلقیات نویسی یا نظریۀ استبداد ایرانی در غلتید. به نظر من ایران معاصر یکسر مدرن است و مدرن بودن یک وضعیت است نه لزوماً خوب است نه بد بلکه کارکردها و بدکارکردیهایی دارد. بستر مدرنیتۀ ایرانی در بطن فضای تاریخش و در نسبت با فضای جهانی مبتلا به مجموعۀ بزرگی از شکافهای اجتماعی شده است که محصولات مدرنیتۀ ایرانی و ارابۀ خاصی است که با نظم نوین جهانی برقرار کرده است. این منطق در درون خود منجر به بروز پارادوکسهایی شده است که انبوهی از شکافهای اجتماعی را تولید و البته فعال کرده است. برای مثال شکافهای قومیتی فعال شده اند و شکافهای طبقاتی، جنسیتی تولید شده اند. به این ترتیب بستر مدرنیتۀ ایرانی و پارادوکسهای آن مولد مجموعۀ بزرگی از شکافهای اجتماعی شده است که از یک سو محصول گسترۀ شهرنشینی و برآمدن شیوه های جدید زیستن است و از دیگر سو محصول نوعی سرمایه داری خاص در ایران که در عین ویرانسازی محیط زیست شکاف عزیمی بین مرکز حاشیه ایجاد کرده است. این شکاف خود را به قالب بحرانهای هویتی و قومیتی نشان میدهد. از دیگر سو در بطن هر فضا مجموعۀ بزرگی از شکافهای طبقاتی و جنسیتی نیز فعال شده اند که در یک کلیت به هم پیوسته روی همدیگر تلنبار شده و سطوح متفاوتی از طرد را ایجاد میکنند. به این ترتیب ما با سطوح در هم پیچیدهای از شکاف و به تبع آن طرد اجتماعی مواجهیم که وضعیت را شکل میدهند.
اگر اینگونه نگاه کنیم آنگاه دیگر لازم نیست که به سیاق پوزیتیویستهای ایرانی که عاشق بازیهای آماری و بازی با نرمافزارهای اماری مثل اس پی اس اس و… هستند شروع کنیم به وزن دهی به شکافها و به خیال خود اولویت بندی ارائه کنیم. البته آمار و تحلیل آماری مهم است، داده هایی است که با آنها سروکار داریم، اما در نهایت فروختن منطق جامعه شناختی به منطق تحلیل آماری رایجترین شیوۀ پژوهش و فهم وضعیت در علوم انسانی ایرانی من جمله روانشناسی، جامعه شناسی، مدیریت و… است. غلبۀ این نوع نگاه باعث میشود که ما مجبور باشیم حتماً وزن دهی و اولویت بندی کنیم، اما سوال اینجاست در کجا و چگونه یک شکاف بر شکافهای دیگر اولویت دارد؟ وقتی رابطۀ کل و جزء و تحولات همین چند ماه اخیر را کنار هم می چینیم می بینیم که سطوح شکاف را اتفاقاً نباید اولویت بندی کرد و با این وضعیت به عنوان یک منظومۀ چند وجهی مواجه شد. وسوسۀ اولویت بندی به نظر من یک وسوسۀ خام اندیشانه است چراکه تلاش میکند منطق زیستی مجموعه ای از انسانها را بر منطق زیستی مجموعه ای دیگر اولویت دهد و سؤال اساسی اینجاست چرا و چگونه ما حق داریم یک شکاف را بر شکافهای دیگر رجحان دهیم؟ این وجه اخلاقیش. اما در وجه تحلیلی نیز رجحان و اولویت بندی شکافها یعنی کنار گذاشتن منطق رابطۀ کل و جزء و در غلتیدن به سفسطه های آماری که تلاش میکند یک شکاف را اولویت دهد و شکاف دیگر را در پرانتز بگذارد. در نهایت نیز با استناد به شبه پژوهشهای رایج مدلی از اولویت بندی ارائه کند که هیچ درک مشخصی از حیات اجتماعی ارائه نخواهد کرد. شکافها در ایران معاصر در چند سطح در حال فعالیت اند و توأمان در حال طرد سیستماتیک و تولید شکاف های دیگرند. شکاف قومیتی با شکاف مرکز حاشیه تلاقی دارد، این شکاف با شکاف طبقاتی و جنسیتی نیز تلاقی دارد به این ترتیب ما با منظومه ای از تلاقی شکافها مواجهیم که در فضا-زمانهای مختلف خود را نشان میدهند. در تحولات چند ماه گذشتۀ ایران شاهد فعالیت این شکافها در سطوح مختلف هستیم یکبار شکاف قومی، لحظه ای دیگر جنسیتی، لحظه ای دیگر طبقاتی لحظه ای دیگر سیاسی-اجتماعی و… خود را نشان میدهند. به نظر من باید از اولویت بندی های ساده گرایانه پرهیز کرد.
* در تعریف انواع شکاف موردی که بسیار حایز اهیمت است شکاف طبقاتی است. در حال حاضر بنا به گفته بسیاری کارشناسان و جامعه شناسان طبفه متوسط در ایران در حال ریزش به طبقه فقیر است و طبقه فقیر به علت نبود شغل و تورم هر روز فقیر تر و طبقه ثروتمند هر روز ثروتمندتر می شود. به نظر شما شکاف طبقاتی در جامعه ما در چه وضعیتی به سر می برد و در فقدان چه عواملی منجر به تشدید فشارها بر طبقه متوسط و فقیر خواهد شد؟
شکاف طبقاتی یکی از عمده ترین شکافهای ایران معاصر است البته این شکاف همواره نسبتی وثیق با شکافهای قومیتی و جنسیتی و… برقرار می کند و همین است که آن را بحرانی تر نیز می کند. اقشار فرودست طی سالهای اخیر فقیرتر شده اند و زمانی که این فقر با قومیت و جنسیت تلاقی می کند گسلهایی را فعال میکند که با اقسام متنوعی از طرد سیستماتیک هم عرض خواهند شد. این وضعیت محصول نوعی الگو و بینش خاص در ادارۀ اقتصاد و اجتماع است که با روند فعلی تعداد بیشتری را نیز قفیرتر خواهد کرد. جامعۀ ایران امروز در حال ادغام شدن در منطق بازار است و البته در برابر این ادغام مقاومت و اعتراض مداوم دارد در سطح دیگر جامعه از هستی عمومی و خصوصی خود نیز در حال دفاع کردن است. آنچه پر واضح است یورش های مداوم قدرت به جامعه در سطوح اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی این وضعیت را بغرنج تر نیز خواهد کرد. وقتی اجتماعی لب به اعتراض میگشاید در حال دفاع از ساحت اخلاقی جامعه است و هرچه در مقابل چنین اعتراضی یورش بیشتری به جامعه برده شود شکاف عمیقتر خواهد شد. از دیگر سو ادغام حداکثری جامعه در بازار و بدل کردن جامعه و هستی اخلاقی آن به کالایی برای خرید و فروش این بحران را تشدید خواهد کرد. مثال بارزش بدل کردن زیست فیزیکی و اجتماعی انسانها به کالا است مانند بهداشت، آموزش، محیط زیست و… . هرچه اینها بیشتر به کالا بدل شوند طبعاً رد شدگان بیشتری به بار خواهند آورد و سطوح مختلف طرد با فقر اقتصادی تلاقی میکند.
* نظر به برگزاری انتخابات ریاست جمهوری در سال ۹۶ این انتخابات نکات مهمی داشت اما یکی از این نکات وجود دو گفتمان یا دیدگاه متفاوت بود. در این میان برخی کارشناسان معتقدند این مساله در انتخابات دور دوازهم ریاست جمهوری حاکی از شکاف در جریان گروه ها، لایه های مختلف جامعه و برخی مسولان و سیاستمداران است. آیا با توجه به این دیدگاه ها می توان صحبت از شکافی عمیق را در میان بخش های مهمی از جامعه و همچنین مردم و مسولان و حکومت گران دید؟
به نظرم نمی رسد بتوان از شکاف گفتمانی در ادارۀ اقتصاد کشور سخن گفت. از دولت سازندگی تا دولت اعتدال گفتمان و بینش واحدی بر کشور حاکم است که اشکال مشخصی از تعدیل ساختاری همراه با تکنوکراسی را دنبال میکند لذا جدال در سطح گفتمان اقتصادی به نظرم وجود ندارد جدال بر سر گروههای ذینفع در فرایند تعدیل ساختاری است. یک گروه بر اتاق بازرگانی تأکید دارد و گروه دیگر بر نهادهای دیگر لذا به نظر من جدالی در منطق توسعه گرا و پیشرفتگرا با منطق کنونی وجود ندارد. سیاستهای اصل ۴۴ آمال و آرزوی همۀ دولتها بوده اند و اصولی چون ۴۳ و یا ۳۰ مدام در پرانتز رفته اند؛ به نظر من با نوعی خوانش خاص از قانون اساسی ذیل گفتمان اقتصادی خاص مواجهیم که دولتهای مختلف چندان در این خوانش با یکدیگر تفاوت ندارند اما جدال بر سر گروه های ذینفع در این فرایند البته جدی است. اما در سطوح اجتماعی-فرهنگی شکافی جدی مشاهده میشود. گروهی از آزادیهای اجتماعی-فرهنگی با قرائت خودشان دفاع میکند و گروه دیگر ذیل خوانشی خاص از دینداری از نوعی از اخلاق در جامعه دفاع میکند شکاف در این نقطه به نظر میرسد جدی است. اما بحران آنجا است که این دو قرائت نسبت مشخصی با دگرگونیهای اجتماعی در ایران معاصر چندان برقرار نکرده اند. به عبارت دیگر در حالی که جامعه در نسبت با دگرگونی های متعدد وضعیت تاریخی خود تغییرات و تعریف هایی را از منطق زندگی روزمره و فهم مسائل و پدیده ها ایجاد کرده است جریانهای رایج سیاسی در ایران نسبتی با این واقعیت اجتماعی-فرهنگی به شکل ملموس برقرار نکرده اند و این خودش نمود بروز شکافی دیگر است.
* همانطور که می دانید جامعه ایرانی از بسیاری مسایل در حوزه آموزش های فراگیر و عمومی محروم است. فقدان مفاهیمی همچون کار گروهی و مشارکت اجتماعی، گفت وگو و مفاهمه و مصالحه در امور، ادب و آداب هر امر اجتماعی و اخلاقی و کاری، قانونمداری و …در میان طیف وسیعی از گروه های مختلف اجتماعی و سیاسی و دینی نشان می دهد که این مفاهیم به درستی تعمیق نشده و شاید مهم ترین دلیل آن این است که آموزش و تجربه اندوزی نشده است. به نظر شما در فقدان این مفاهیم و کارکردهای آن در جامعه چه اندازه انواع شکاف ها بروز و در آینده می تواند خطر آفرین باشد؟
یک نکتۀ مهم در این سؤال وجود دارد و آن هم چیزی است من اسمش را می گذارم اسطورۀ خلقیات ایرانی. این اسطوره عجیب روی فضای فکری ما سایه انداخته است. طیفی از اندیش هها به تقریب از دهۀ چهل شروع کردند به مفهومپردازی چرایی عقب ماندگی و شکست در مواجهه با مغرب زمین. این اندیشه ها که به شدت از سفرنامه نویسان و مستشرقان متأثر بودند واحد فهم فضا-زمان تاریخی از ایران را واگذاشتند به سمت نوعی روانشناسی سخیف حرکت کردند. این الگو تلاش کرد که جامعه و فضا-زمان تاریخی را به عناصرش تجزیه کند و حالا پاسخ سؤال خود را دِماغ و مخیلۀ ایرانی جستجو کند. یعنی این اسطوره که به اصطلاح «ما ایرانیها» یک چیزمان می شود. این اسطوره که بدل نوعی دانش نیز شده است از دو سو شکاف میخورد یکی به تحسین ایران باستان میپردازد و دیگری به ستایش از عصر زرین تمدن اسلامی دیگری که هم عرض با همین ستایش گری است به نوعی تقبیح منش ملی میپردازد. برآمدن مضمون خلقیات ایرانی از جمال زاده یک لحظۀ مهم است در اینجا که مجال پرداختن بدان نیست. اما آنچه پر واضح است غلبله نوعی خلقیات نویسی و فهرست برداری از صفات ایرانی است بی آنکه پرسیده شود وقتی میگوییم ایرانی دقیقاً منظورمان کیست؟ شهرشین تهرانی طبقۀ بالا؟ کرد روستایی؟ لرِ بیکار؟ بلوچِ اهل تسنن؟ از که حرف میزنیم از مردان یا زنان؟ وقتی میگوییم مردان یا زنان مرادمان چیست؟ مردان کجا؟ زنان کجا؟ نکند اشتباه راه را میرویم و به جای اینکه بپرسیم چرا انقدر خلقیات ایرانیان برایمان مهم شده است مدام میپرسیم ما ایرانیها چه خلق و خویی داریم؟ این پرسش دوم که به خلق و خوی ایرانی ها به شدت نظر دارد تلاش دارد نوعی خلق میانه و منش مرکزی را به خیال خودش کشف کند و با ابزارهایی چون پیمایش و نگرش سنجی و تمامی آن دم و دستگاههای پوزیتیویستی آن هم از نوعِ فشل ایرانیش مجموعه ای از صفات را برای ایرانیان برشمرد. نتیجه هم همیشه یکی است یا اسطورۀ «ایرانی با هوش» است یا «ایرانیِ بی فرهنگ» این هر دو به یک میزان ناتوان انند در فهم وضعیت. این رویکردها به جای مواجهه با بستر تاریخی-اجتماعی تلاش دارند نوعی خلق و خو را برجسته کنند و با اصلاح این خلق و خو ایران را به پیشرفت برسانند. اخیرآ متنی می دیدم از آقای سریع القلم که ویژگی های شهروند خوب را برشمرده بود متون مشابه دیگری هم وجود دارند در حال حاضر که پروژه های خلقیات نویسی اند و مدام در حال بررسی خلق و خوی مردم هستند و یک رابطۀ خیالی بین خلق و خو و منطق توسعه برقرار میکنند و یکی را علت دیگری میگیرند در نهایت نتیجۀ همۀ آنها از دهۀ ۴۰ بدین سو یکی است: خلق و خوی ما مشکل دارد و باید آموزش دهیم، فرهنگ سازی کنیم و آگاهی بخشی کنیم. حال اینکه آگاهی دست کیست که بخواهد آن را ببخشد یا ملات فرهنگی کجا جمع شده است که کسی بسازد اصلا محل سؤال نیست. یک وظیفۀ خیالی تعریف کردند به نام آگاهی بخشی مسئولیتش را گذاشتند روی دوش موجودی به نام روشنفکر که وظیفۀ خطیر آگاهی بخشی را بر عهده دارد. انگار موجودی است بر فراز تاریخ و جامعه و حالا باید حاتم بخشی کند. این فهم از اساس نمیتواند وضعیت را رصد کند به چند دلیل: اول آگاهی وابسته به وضعیت است و انسانها در زیست خود و در منطق حیات خود نوعی از آگاهی را میپرورند که نسبتی با حیات آنها دارد قطعاً یک کشاورز به منطق زیستی و بحرانهای حیاتش آگاهی دارد و نیازی به صدقۀ آگاهی به آن معنای رایج ندارد. آگاهی امری واحد نیست متکثر است و نسبت دارد با حیات انسانها نه کسی می بخشدش نه کسی میسازدش دوم: واحد تحلیل فهم موقعیت چیزی نیست جز منطق فضا-زمان تاریخی و الگوهای مواجهه وضعیت با مدرنیته این الگو باید محل تأمل باشد نه خلق و خوی آدمها سوم: جامعه چیزی بیش از تک تک افراد است اینگونه نیست که اگر به همه اگاهی بخشیدیم و فرهنگسازی کردیم و آموزش دادیم یک دفعه همه چیز تغییر کند رفتار واحد جامعه لزوماً تابعی از رفتار تک تک اعضا نیست. چهارم: شاید گاهی باید آموزش دهنده خودش تربیت شود! آموزش دهنده نمیتواند بدون نسبت با حیات انسانهایی در یک وضعیت توهم در اختیاز داشتن آگاهی برش دارد و مداخلۀ نابه جا در حیات فرهنگی-اجتماعی انسانها بکند پنجم: حداقل قریب ۸۰ سال است این مسئلۀ خلقیات و روحیات ایرانی با تمامی صفات تخیلی مثبت و منفی اش بر دم و دستگاه فکری ما سایه انداخته، نکند داریم اشتباه میرویم وقتی یک نظام نظری هشتاد سال هیچ تولید نمیکند حتما جایی از کارش می لنگد این الگو دچار بحران معرفت شناختی و هستی شناختی است.
با این مقدمه بحرانهای موجود در ایران معاصر نه ربطی به آگاهی دارد نه آموزش. عادت کرده ایم هر بحرانی همواره راه حلش شده آموزش آموزش آموزش دقت کرده اید جامعه از شدت آموزش در حال منفجر شدن است! واحد تحلیل ذهن افراد نیست گام اول بیرون آمدن از این ذهنگرایی فاجعه بار است. منطق روابط اجتماعی واحد تحلیل است و نسبتی که این فرم و قالب اجتماعی با کنش برقرار میکند. هر بدبختی در این کشور رخ میدهد همواره یا خانواده را به میان میکشند یا دستکاری و جادوگریِ ذهن را به قالب آموزش. انسانها زندگی میکنند و حیات آنها در نسبت با سایر عناصر اجتماعی-اقتصادی شکل میبندد این شکل بندی است که منطق کنش را تضمین میکند. انسانها نیازمند امنیت هستیشناختی اند نه آموزش مداومی که هیچ نسبتی هم با منطق زندگیشان برقرار نمیکند. تا ابدالدهر جامعه را اموزش دهیم که مشارکت کنید، گفتگو کنید و… وقتی بستر مشارکت و گفتگو برای افراد هویت و منزلت و جایگاه به ارمغان نیاورد هیچ چیز تغییر نخواهد کرد. نمیشود که شما یک شواری محلی ساده نداشته باشید، صنف و انجمن و اتحادیۀ درست و درمان نداشته باشید، رسانۀ آزاد و چندصدایی نداشته باشید و هی فریاد بزنید مردم بیایید گفتگو کنیم! با کی؟ کجا؟ چجوری؟ نمیشود که شما بستر شغلی و تولیدی نداشته باشید بعد به مردم اموزش کارآفرینی بدهید! این خنده دار است که شما مکانیسم تولید و اشتغالتان در سطوح ساختاری در وضعیت بحرانزده باشد بعد آموزش کارآفرینی بدهید! خب نتیجه اش میشود چه؟ به نام کارآفرینی طرف باید بیاید آش بپزد در دانشگاه بفروشد و نشان دهد واحدهای عملی کارآفرینیش را پاس کرده. خب این آش پختن که نیاز به دانشگاه ندارد. تقصیر از آموزش گیرنده است؟ البته نه. تربیت کننده خود نیازمند تربیت است.
* با توجه به صحبت هایی که شد فکر می کنید مهم ترین راهکارها در حل انواع شکاف ها در جامعه ایران چیست و چه چشم اندازی از این مساله را در سال های آینده خواهید دید؟
مهمترین راهکار بازنگری اساسی در مکانیسم های مواجهه قدرت با جامعه و هستی اجتماعی آن است. حرمت حریم خصوصی، گشایش در فضای نقد و ایجاد تشکیلات، شفاف سازی کلیۀ امورات مالی و اقتصادی که با منفعت عمومی گره خورده اند، مصونیت قضایی برای شهروندان و روزنامه نگارانی که فسادی را افشا می کنند. هدایت الگوهای مالی حمایتی به سوی اقشار فرودست. بدون سیستم حمایت اجتماعی نمیتوان کاری از پیش برد. توجه به شکافهای مرکز-حاشیه، توجه به حقوق زنان و جایگاه اجتماعی آنها. به نظرم میرسد راهکارها واضح اند و نیازی به تکرار مکرر آنها نباشد مسئله بر سر اراده ای است که متوجه باشد جامعه در وضعیت مناسبی قرار ندارد و باید کاری کرد.
* در حال حاضر طبق شواهدی که موجود است و نگرانی هایی که کارشناسان از این موضوع دارند این است که جامعه ایران در تلاطم های داخلی و خارجی مهمی قرار دارد. مهم ترین این موارد در عرصه داخلی بیکاری، مساله بحران آب و خشکسالی گسترده، هجوم به شهرها و افزایش آسیب های اجتماعی ناشی از طلاق و اعتیاد و عدم اشتغال است. در عرصه خارجی نیز که مساله برجام و همسایگان و تحریم هاست. اما سوال اینجاست با توجه به وجود چنین مشکلاتی آیا به نظر شما مساله شکاف های اجتماعی سیاسی و فرهنگی در ایران سال آینده همچنان به قوت خود باقی خواهد ماند؟ یا تعمیق تر خواهد شد؟ در خصوص شکاف طبقاتی و مذهبی و سیاسی آیا این شکاف ها منجر به تعییرات اساسی در اینده خواهد شد یا مولفه هایی وجود دارد که این شکاف ها را سیال تر و در حرکت قرار می دهد؟
البته نمیتوان دست به پیشگویی زد اما اگر رفتار ذی نفوذان در قبال حل بحرانهای اجتماعی با نظر به بندهای قبل به همین شیوه باشد که تا کنون بوده است البته وضعیت چندان مناسبی را نمیتوان متصور شد. به نظرم میرسد در سال آینده اگر الگوی مواجهه با بحرانها تغییر محسوس نداشته باشد شرایط پیچیده تر نیز شود. ارادۀ مشخصی که به بنیانها بپردازد دیده نمیشود. برای مثال مسئلۀ خشکسالی نیازمند بازنگری در سیاستهای توزیع آب و حق آبه ها است. توجه داشته باشیم که مواجهۀ بنیادین نیازمند تصمیمات دشوار است و همین تصمیمات است که جامعه را امیدوار میکند برای مثال نمیشود صبح تا شب در مورد آلودگی هوا و تصادفات جاده ای حرف زد بدون اینکه با ایران خودرو مواجه شد. ایران خودرو و الگوی خودروسازیش باید موضوعی برای بررسی قضایی و حقوقی و اقتصادی شود و از سرچشمه مسئله حل شود. در مورد پدیده هایی که شما ذکر کردید نیز چنین است بحران آب نیازمند مداخلۀ بنیادین است نه مسکن خوراندن.
* برخی جامعه شناسان با توجه به تحقیقاتی که انجام می دهند عنوان جامعه کلنگی را بر ایران می گذارند. شما با این اصطلاح موافقید؟ جامعه ای که اهداف مشخص و استواری ندارد و بیش از آنکه متاثر از رویکردهای درونی باشد تحت تاثیر متغیرهایی از دنیای بیرون است. دنیایی که این روزها به دنیای مجازی اطلاق می شود و حیات زندگی ایرانی را دستخوش تحولات شگرفی قرار داده.
این تعبیر از کاتوزیان است و خیلی کلی بگویم چنین تحلیل هایی نمیتوانند دگرگونی های اجتماعی و تحولات تاریخی را توضیح دهند ولو اینکه مدعای آن را داشته باشند. این تحلیلها در بهترین حالت ۲۵۰۰ سال تاریخ را یکدست میکنند و ذیل یک مفهوم جای میدهند. این نوع نگاه با نگاه خلقیات نویسان هم ارز است. این رویکردها در توضیح تحولات اجتماعی و امر اجتماعی دچار خطاهایی شرقشناسانه میشوند و اتفاقاً توان توضیح درونی جامعه را ندارند. این رویکردها روند جامعه را دوری میبینند و چرخۀ تکرار را به تصویر میشکند در حالی که حداقل در ایران ۱۰۰ سال گذشته ما با تحولات شگرفی مواجه بوده ایم و شکل بندی حیات اجتماعی صورتهای متنوعی به خود گرفته است. رویکردهای مبتنی بر فهم کلنگی از جامعه در بهترین حالت بازگویی دیگری از نظریۀ استبداد شرقی کارل ویتفوگل از یک سو و نگاه شرقشناسانه از دیگر سو هستند. این رویکردها سکون تاریخی را به تصویر میکشند و چون از دیدن دگرگونیها باز می مانند چند سطح را از اساس نمیتوانند ببینند: اول: محور آنها تاریخ شاهان و ژنرالها است لذا توان توضیح تاریخ فرهنگی و دگرگونی فرهنگی را ندارند دوم: به شدت غیر تاریخیاند ولو اینکه مدعای تاریخنگاری داشته باشند. غیر تاریخی ذاز این حیث که یک ساختار زیربنایی همهمکانی و همهزمانی مثل استبداد را محور میگیرند بعد همه چیز را با آن توضیح میدهند. هیچ چیز بیرون از تاریخ نیست نمیتوان با مفروضات غیر تاریخی دگرگونی تاریخی را توضیح داد. سنت خلقیات نویسی نیز چنین است چیزی غیر تاریخی به نام شخصیت ایرانی را فرض میگیرد تحولات تاریخی را با آن توضیح میدهد. سوم: این رویکردها به شدت نخبه گرایانه به تاریخ می نگرند و جامعه را به دو شق تقسیم میکنند دولتی در بالا و ملتی بی شکل در پایین این الگو را الگوی تکرار شوندۀ تاریخ ایران میپندارند. آنچه تکرار میشود نه تاریخ ایران که دستگاه مفهوم پردازی آنها است که تغییرات را دور تکرار میبیند. این تغییرات لزوماً خوب یا بد نیستند تغییرند، سیال اند چند وجهی و پیچیده اند با مدلهای هندسی و مکان نگارانۀ زیربنا روبنا و ساختار تجیلیات ساختار قابل توضیح نیستند. به نظرم میرسد جامعه در حالی که به شدت آسیب دیده است اما در حال دفاع از خود است و تلاش میکند هستی اخلاقی خود را باز یابد اینکه توفیق خواهد یافت یا نه مسئلۀ دیگری است اما اینکه جامعه کلنگی نیست قطعا می گویم کلنگی نیست.
انتهای پیام











