شفقنا- حجت الاسلام والمسلمین هادی سروش در نوشتاری اینگونه آورده است: «در رابطه با موضوع اخلاق، هیچ ملت و مکتبی وجود ندارد مگر آنکه به این مقوله در وجود آدمی توجهی ویژه داشته باشد. اخلاق از جمله علوم و دانشهایی است که همه انسانها در اعصار مختلف و در ادیان گوناگون به آن توجه جدی داشتهاند. با نگاهی به پیشینه اخلاق، درمییابیم که این موضوع در تمدنهایی چون هندوستان و یونان به عنوان یک بحث محوری مطرح بوده و تا به امروز نیز یکی از مباحث و رشتههای مهم در جهان غرب، شرق و مکاتب و ادیان مختلف به شمار میرود.
تعریف اخلاق و تمایز «چگونه بودن» از «چگونه زیستن»
مطلب نخست در رابطه با تعریف اخلاق است؛ اخلاق به معنای «چگونه بودن» است، نه صرفاً «چگونه زندگی کردن». بر اساس مکتب فلسفی فیلسوفان اسلامی – اعم از مشائیانی مانند فارابی و ابنسینا و خصوصاً صدرالمتألهین که قائل به اصالت وجود است – ، تمرکز بر «وجود»، ما را به سوی واکاویِ «بودن» راهنمایی میکند. از این رهگذر، اخلاق ترسیمکننده «چگونه بودن» است، نه اینکه فقط «چگونه زیستن» را برای ما مشخص کند. با این تعریف، ما از بسیاری از مکاتب و ادیان فاصله میگیریم؛ چرا که بسیاری از نظریهپردازان، اخلاق را صرفاً در چگونه زیستن و چگونه زندگی کردن پیاده کردهاند، اما در رویکرد ما، به چگونه بودن انسان توجه میشود: اینکه انسان نسبت به خود، نسبت به دیگران و نسبت به خدای خود چگونه باید باشد. این، تعریفی جامع از اخلاق است.
پیشینه اخلاق در مکاتب فلسفی یونان
در بررسی پیشینه اخلاق در یونان و در تفکر افلاطون و استادش سقراط، نگرش به این شکل ترسیم شده است که این دو حکیم بزرگ، برای اخلاقی بودن، «علم و معرفت» را کافی میدانستند. آنها معتقد بودند همین که کسی صاحب علم و معرفت باشد، به اخلاق نیز دست پیدا میکند.
نقد اخلاق سقراطی و افلاطونی
اما ارسطو که شاگرد افلاطون است ، بسیاری از مطالب استاد خود را تکمیل و تتمیم کرد، ایشان این مبنا استاد را نپذیرفت. ارسطو علم و معرفت را برای اخلاقی شدن کافی نمیداند و قائل است کسی که میخواهد به اخلاق دست پیدا کند، باید به پرورش و ارتقای نفس و ساختن نفس خود توجه کند. از دیدگاه ارسطو صرفِ دانا بودن کافی نیست؛ کما اینکه افرادی هستند که از علم و معرفت برخوردارند اما بهرهای از اخلاق نبردهاند؛ زیرا پرورش روح و صفات نیکو در آنها شکل نگرفته است. اوصاف و اخلاق حسنه باید با تمرین در نفس انسان جای بگیرد.
جای خالی«هدف نهایی» در اخلاق ارسطویی
سخن ارسطو نسبت به فرمایش افلاطون و سقراط کاملتر است؛ علم و معرفت در اخلاق اثرگذار است، اما اخلاق نیازمند پرورش روح، تمرین و ورزش دادن نفس برای کسب صفات نیکو است. با وجود زحمات فراوان ارسطو و نگارش کتاب شریف «اخلاق نیکوماخوسی»، نقطهضعف و خلأ مهمی در گفتار او دیده میشود: در اخلاق ارسطویی، انسان به یک «هدف نهایی» راهنمایی نمیشود. به انسان گفته میشود که عدالت، حکمت و شجاعت داشته باش و نفس خود را از رذایلی چون نادانی، روشهای سفیهانه، بزدلی و ترس مبرا کن؛ اما هدف نهایی از کسب این صفات نیکو و دوری از رذایل معرفی نمیشود. این مهمترین نقد بر اخلاق ارسطویی است.
اخلاق در جهان شرق خصوصا در مکتب هند و نقد آن
در بررسی اخلاق در جهان شرق، یکی از مکاتب سابقه دار و کهن، اخلاق هندی است. محور اخلاق در هند، بر اساس «عاطفه» شکل میگیرد و عاطفه معیار اخلاقی بودن انسان است؛ یعنی هر انسانی که عاطفه بیشتری داشته باشد، قهراً دارای اخلاق بهتری است. اخلاق هندی اگرچه بخش مهمی از اخلاق را تأمین میکند، اما کامل نیست؛ زیرا عاطفه تنها بخشی از اخلاق است و همه آن نیست. ما در اخلاق به «شجاعت» هم نیاز داریم که گاهی از عاطفه فاصله میگیرد و عاطفه در همه جا نمیتواند تنها روش اخلاقی باشد. (در شرق علاوه بر هند، در چین و سایر مکاتب نیز میتوان این مباحث را دنبال کرد).
سیر تطور اخلاق در فلسفه غرب
آنچه بیشترین خودنمایی را در مباحث اخلاقی دارد، اخلاق در غرب است. غرب با بهرهگیری از دستاوردهای یونان و آرای فیلسوفان مشائی همچون ابنرشد اندلسی، توانست نوآوریهایی در زمینه اخلاق داشته باشد. فیلسوف آلمانی، ایمانوئل کانت که حدود ۲۰۰ سال پیش میزیست، رهآورد قابل توجهی ارائه کرد. مبنای اخلاقی او بر سه اصلِ «خدا، آزادی و جاودانگی» استوار شد. کانت ، اخلاق را در «وجدان اخلاقی» و «تکلیف اخلاقی» معنا کرد؛ بدین بیان که ما وجداناً درمییابیم که باید اخلاق ، یعنی ؛ دارابودن صفات خوب و دوری از صفات بد داشته باشیم و نسبت به این گزارههای وجدانی، تکلیف نیز داریم.
نقد در معیارِ اخلاق بر اساس نظریه کانت











