شفقنا- حجت الاسلام خدابخش عبدلی استاد علوم سیاسی در حوزه و دانشگاه در یادداشتی اینگونه آورده است: «پس از جنگ ۱۲ روزه (خرداد-تیر ۱۴۰۴) و جنگ ۳۹ روزه که از ۹ اسفند ۱۴۰۴ با حمله مستقیم آمریکا و اسرائیل به ایران آغاز شد و به شهادت رهبر انقلاب انجامید، روایتی در فضای تحلیلی کشور شکل گرفته که ساده و اغواگرانه است: «اگر مذاکره شروع نمیشد، رهبر شهید نمیشد» و «وقتی رهبری خود مذاکره را شرافتمندانه و عاقلانه نمیدانستند، پس انجام مذاکرات به معنای تحمیل آن به ایشان است». این روایت، هرچند از دغدغهای صادقانه برمیخیزد، اما سیاست خارجی را به اندازه یک علیّت خطیِ ساده، تقلیل میدهد.
این یادداشت میکوشد با بهرهگیری از نظریههای تثبیتشده در علوم سیاسی و روابط بینالملل، نشان دهد که مواضع علنی رهبران و عملکرد دیپلماتها در میدان مذاکره، لزوماً در تضاد با یکدیگر نیستند، بلکه میتوانند اجزای یک «تقسیم کار راهبردی» برای تقویت قدرت چانهزنی در برابر دشمنی فریبکار و عهدشکن باشند.
۱. رقص دوگانه بر صحنه سیاست: منطق «پلیس خوب/پلیس بد»
در نظریه مذاکره، یکی از شناختهشدهترین تاکتیکها، الگوی «پلیس خوب / پلیس بد» (Good Cop / Bad Cop) است. پلیس بد با تندی و تهدید، موضع حداکثری میگیرد و فضای مانور طرف مقابل را محدود میکند، سپس پلیس خوب با لحنی معقولانه، همان خواستهها را به عنوان «تنها راه حل معقول» ارائه میدهد.
در سپهر سیاست داخلی و خارجی، نقشها به همین شکل میان رهبری و تیم دیپلماتیک تقسیم میشود. رهبری با «نهی از مذاکره» و ترسیم «خطوط قرمز» کف مطالبات را چنان بالا میبرد که هرگونه عقبنشینی از آن، هزینه سیاسی سنگینی برای طرف مقابل داشته باشد. سپس تیم مذاکرهکننده با ورود به اتاق مذاکره، در حالی که «تهدید وتوی رهبری» بر سر میز سایه انداخته، میگوید: «ما تا همین جا هم فراتر از خطوط قرمز آمدیم؛ اگر این توافق را نپذیرید، با رهبری مواجه میشوید که از همین مقدار انعطاف نیز حمایت نخواهد کرد». این یک بازی مکمل است، نه یک تضاد واقعی.
۲. نظریه بازیها: چانهزنی بر لبه پرتگاه
توماس شلینگ (Thomas Schelling)، برنده نوبل اقتصاد، در کتاب کلاسیک «استراتژی تعارض» مفهوم «Brinkmanship» (لبه پرتگاه) را پرورش داد: «قدرت چانهزنی یک بازیگر، به میزان توانایی او در باورپذیر ساختن تهدید به اقدامات غیرمنطقی یا پرهزینه بستگی دارد». از منظر شلینگ، آنچه در مذاکره تعیینکننده است، «قدرت واقعی» نیست، بلکه «قدرت درکشده» است – یعنی طرف مقابل چقدر باور دارد که شما آماده عبور از لبه پرتگاه هستید.
تا پیش از سال ۱۳۹۰، ایران و غرب در چارچوب «بازیهای تقابلگرایانه» از جمله بازی «لبه پرتگاه» و «جنگ فرسایشی» عمل میکردند؛ اما با تغییر شرایط، طرفین به «بازیهای همکاریجویانه» مانند «معمای زندانی» و «بازی چانهزنی» گذار کردند. در این گذار، نقش رهبری در ترسیم خطوط قرمز و نهی از مذاکره، دقیقاً همان «تعهد باورپذیر» شلینگی است که به تیم مذاکرهکننده امکان میدهد در چارچوب بازی همکاریجویانه، از موضع قدرت چانهزنی کند.
۳. بازی دو سطحی پاتنام: میز مذاکره همزمان داخلی و خارجی
رابرت پاتنام (Robert Putnam)، استاد دانشگاه هاروارد، در مقاله «دیپلماسی و سیاست داخلی: منطق بازیهای دو سطحی» استدلال میکند که رهبران ملی همزمان بر سر دو میز مذاکره میکنند: میز بینالمللی (Level I) و میز داخلی (Level II). «برنده» (Win-set) مجموعه توافقاتی است که در سطح داخلی قابل تصویب است. هرچه این «برنده» محدودتر باشد، قدرت چانهزنی در سطح بینالمللی بیشتر میشود.
این سه لایه – رهبری، دولت، مجلس – هر یک نقشی مکمل را در یک بازی پیچیده ایفا میکنند که هدف آن، نه «تسلیم در برابر مذاکره»، بلکه «استفاده از مذاکره به عنوان یک سنگر» است.
جمعبندی
جهان سیاست، میدان سادهسازیهای عوامپسند نیست. آنچه «تحمیل مذاکره به رهبر شهید» خوانده میشود، ناشی از نگاهی تکبُعدی است که پیچیدگی تعاملات سیاسی-امنیتی را به روابط علی ساده تقلیل میدهد. نظریههای شلینگ، پاتنام و الگوی «پلیس خوب/پلیس بد» همگی نشان میدهند که فاصله میان «موضع علنی» و «عملکرد دیپلماتیک» لزوماً نشانه شکاف درونی نیست، بلکه میتواند یک طراحی هوشمندانه برای افزایش قدرت چانهزنی باشد.
رهبر شهید، با پافشاری بر خطوط قرمز، در واقع سنگرهای چانهزنی را برای تیم مذاکرهکننده مستحکم میکردند – همانگونه که مجلس با قانون الزام، میدان مانور دیپلماتها را گسترش داد. این الگو نه تنها نشانه تضاد و شکاف نیست، بلکه دقیقاً همان «بازی قویتر» است که در برابر دشمن فریبکار و عهدشکن مورد نیاز است. درک این پیچیدگی، پیششرط هرگونه تحلیل منصفانه از سیاست خارجی و پاسداشت حقیقی میراث رهبر شهید است.











