شفقنا- سمانه معارف وند؛ با هدف تبیین عمیقتر معارف اخلاقی و انسانشناسانه نهفته در خطبه همّام، سلسله مطالبی از استاد سیدضیاء مرتضوی منتشر میشود؛ نوشتارهایی که میکوشد با نگاهی تحلیلی و روزآمد، ویژگیهای متقین در کلام امیرالمؤمنین(ع) را برای مخاطب امروز بازخوانی و کاربردی کند.
آيت الله سیدضیاء مرتضوی در بخش هفتم گفت وگو با شفقنا، معتقدند: قدرتهای استکباری و سران فریبکار و حیلهگر، از جمله آمریکا، از زبان و رسانه به عنوان ابزار تحقیر ملتهای مستضعف و ایجاد ناامنی استفاده میکنند. این قدرتها با بهرهگیری از رسانههای عمومی و بینالمللی، صدای خود را بلندتر میکنند و با ترفندهای فریبکارانه، اعمال تحریمها و فشارهای اقتصادی را بر مردم اعمال میکنند؛ نمونهای که سالها مردم نجیب ما را گرفتار کرده است ولی با این حال آنان خود را دلسوز و خیرخواه این ملت معرفی میکنند و بسی تلاش برای جا انداختن آن دارند!
متن کامل بخش هفتم بدین شرح است:
بسم الله الرحمن الرحیم
و به نستعین، إنَّه خیرُ ناصرٍ و معین، و صلّی الله علی سیّدنا محمد و آله الطاهرین؛ بهم نتولّی و من أعدائهم نتبرّأ.
ماه مبارک رمضان فرصت مغتنمی را برای همه بندگان حضرت حق جلّ و علا پدید میآورد تا برای ارتقای روحی و تحول درونی خویش گامهای استوارتر و طولانیتری بردارند و از ساعات شبها و روزها، با توجه به اعمال مختلفی که وارد شده است، در این جهت بکوشند.
ارتباط این ماه با حضرت امیر(ع) فرصتی به دست میدهد که ما با سخنان آن بزرگوار از نزدیکتر آشنا شویم. اگر درصدد اصلاح خود و جامعه هستیم و در پی نسخه شفابخشی برای خود، یا جامعه و برای حکمرانان هستیم، بهواقع نهجالبلاغه شریف همان نسخه شفابخش است که ما را به سرمنزل مقصود میرساند. یک نقطه ثقل و عطف توجه در این کتاب شریف، خطبه معروف به «خطبه همّام» است که آن را در این سلسله بحث، محور سخن خود قرار دادهایم تا با مرور بر فرازهایی از گفتههای آن بزرگوار، توشهای در مسیر خودسازی و تهذیب نفس برگیریم.
نهجالبلاغه برای همه ما و به ویژه برای حکمرانان و اصحاب قدرت، چه آنان که در رأس قدرت هستند و چه آنان که در کنار قدرتاند، توشه راه برای اصلاح رفتارها، کردارها و گفتارها و بلکه پندارهای همگان باشد. اینکه دیگران کوتاهی کنند، عذری برای من یا برای شما نیست که ما نیز کوتاهی کنیم. کسی نمیتواند مانند امیرالمؤمنین(ع) باشد چنانکه خودِ آن بزرگوار در نامه به عثمان بن حنیف نوشت، اما تاکید فرمود با پرهیزکاری و تلاش، پاکدامنی، راستی و درستی خود به من کمک کنید: «أَلَا وَ إِنَّكُمْ لَا تَقْدِرُونَ عَلَى ذَلِكَ وَ لَكِنْ أَعِينُونِي بِوَرَعٍ وَ اجْتِهَادٍ وَ عِفَّةٍ وَ سَدَادٍ». اگر انسان عالم ربانی نیست، لااقل «مُتَعَلِّمٌ عَلَی سَبِیلِ نَجَاة» باشد؛ انسان در مسیر و در پی یافتن و در پی ارتقای روحی باشد، نه خدای ناکرده در جرگه دسته سوم که «هَمَجٌ رَعَاع» هستند.
امام(ع) در راستای اعتدالبخشی به زندگی و شخصیت آدمی نخست خاطرنشان ساخت که متقیان کسانی هستند که «مَنْطِقُهُمُ الصَّوَابُ»؛ سخنشان یا سخن گفتنشان به صواب است، و «مَلْبَسُهُمُ الِاقْتِصَادُ»؛ پوشاک آنان، بلکه زندگی آنان و ظواهر زندگی مادی ایشان، میانهروی است، و «مَشْیُهُمُ التَّوَاضُعُ»؛ رفتار آنان، نشست و برخاست آنان و روش زندگی کردنشان و روحیات و فرهنگ حاکم بر شخصیتشان، تواضع است.
اشاره کردیم که جناب محقق شعرانی ویژگی «مَلْبَسُهُمُ الِاقْتِصَادُ» را به میانهروی در قوه شهویه تفسیر کرده و «مَشْیُهُمُ التَّوَاضُعُ» را به میانهروی و استفاده صحیح از قوه غضبیه که علمای اخلاق بیان کرده است.
چنان که وعده دادیم، در تاکید بیشتر بر «مَنْطِقُهُمُ الصَّوَابُ»، اشاره میشود که در نصوص روایی ما به فراوانی به مسئله زبان، حفظ زبان و سکوت پرداخته شده است؛ به زیانهای آن توجه داده شده است و به عظمت نقشی که زبان دارد، و به بزرگی و نقشآفرینی بیبدیلی که زبان دارد، هم در جهت خیر و صلاح و هم در جهت شر و فساد، فراوان سخن گفته شده است.
در کتاب شریف «کافی» که در این بحثها محور اصلی مستندات ماست، در بابی که اختصاص به مسئله زبان و حفظ آن داده شده، بیش از بیست روایت آمده است که مجالی برای بازگویی همه آنها نیست ـ اما ذکر چند نمونه میتواند ما را به اهمیت بیشتر نقش زبان و اینکه باید قدرت و توانایی کنترل آن و مراقبت از آن را داشته باشیم، واقف گرداند.
کسی به نام جعفر بن ابراهیم نقل میکند از امام صادق(ع) که ایشان این گفته را از پیامبر اکرم نقل فرمود: «مَنْ رَأى مَوْضِعَ كَلَامِهِ مِنْ عَمَلِهِ قَلَّ كَلَامُهُ إِلَّا فِيمَا يَعْنِيهِ»؛ کسی که حرف زدن خود را نیز جزء اعمال خود بداند سخن گفتن او کم میشود، جز در آنچه مربوط به او است. اینکه انسان بهجا سخن بگوید، البته لازم است؛ اما لازمه بهجا سخن گفتن برای بسیاری از افراد، کم سخن گفتن است. در سخنگفتن و پرحرفی و زیاد نوشتن و گفتن، اگر از موضع صحیحی و در چارچوبی خداپسندانه نباشد، چه گناهان و چه فسادهایی که پدید نمیآید.
پیامبر اکرم(ص) اینگونه راهنمایی فرمود که هر کسی جای سخن خود را و اینکه در چه موضعی گفته میشود و کجا این سخن فرود میآید و سخن خود را نیز جزء عمل خود به شمار آورد، یعنی آن را جزو اعمال خودش حساب کند، دیگر حرف زدن او به حداقل میرسد، مگر در مسائلی که مربوط به او میشود و لازم است سخن بگوید.
گویا حرف زدن را جزو اعمال خود نمیشماریم
اینکه زیاد سخن میگوییم و هر حرفی را میزنیم و هر چیزی را مینویسیم، به خاطر این است که گویا حرف زدن را جزو اعمال خود نمیشماریم، در زندگی و سلوک فردی و خانوادگی، تا زندگی اجتماعی که طبعاً این مسئله اهمیت دوچندانی پیدا میکند، هر کسی در هر جایگاهی که هست بداند که گفتار او نیز جزو اعمال او است. یکی از مظاهر روشن اعمال ما سخن گفتن است؛ ولی چون زبان نوعاً بهراحتی و با کمترین هزینه و خرجی به کار میافتد و بهسادگی در دسترس ماست، گویا آن را جزو اعمال خود نمیشماریم.
جناب کلینی در روایت دیگری آورده است که کسی به پیامبر(ص) گفت: ای پیامبر خدا، به من سفارش و توصیهای بکن. وی در پی این بود که پیامبر(ص) سخنی بگوید که در زندگی او اثر مثبتی داشته باشد و به کار او آید و شاید در ذهن او بود که حضرت پاسخی تفصیل خواهد داد اما پیامبر یک جمله بیشتر نفرمود: «اِحْفَظْ لِسَانَکَ»؛ زبانت را نگه دار.
حفظ زبان مسئله کوچکی نیست
آن شخص گویا قانع نشد و این را کم شمرد؛ شاید با این ذهنیت که این نکته را میدانیم و چیز جدیدی نیست. شاید هم با این هدف که پیامبر(ص) افزون بر این، توصیه و ارشادات دیگری هم بیان فرماید. لذا دوباره درخواست کرد: «یا رسولالله، أَوْصِنِی». پیامبر فرمود: «اِحْفَظْ لِسَانَکَ». وی برای بار سوم تکرار کرد: «یا رسولالله، أَوْصِنِی». باز پیامبر فرمود: «اِحْفَظْ لِسَانَکَ»؛ سپس، حضرت برای توجه دادن به اینکه حفظ زبان مسئله کوچکی نیست و این توصیه مهمی است، افزود: «وَيْحَكَ، وَ هَلْ يَكُبُّ النَّاسَ عَلَى مَنَاخِرِهِمْ فِي النَّارِ إِلَّا حَصَائِدُ أَلْسِنَتِهِمْ» وای بر تو! آیا مردمان را چیزی جز دستاوردها و دروکردههای زبانهایشان به چهره در آتش جهنم میافکند؟!
اگر فردی و به تبع آن، جامعهای بتواند زبان و قلم خود را حفظ کند و بهجا از آن بهره ببرد، بخش عمدهای از آتش جهنم خاموش میشود. آیا جز این است که مردمان به چهره در آتش میافتند، تنها و تنها ـ یا عمدتاً ـ به سبب این است که زبان خود را بهدرستی به کار نگرفتهاند؟ «حَصَائِد» یعنی درو شدهها. حصائد و نتیجه کار زبان است که انسانها را به رو در آتش جهنم میافکند، و این را نباید دستکم گرفت.
جناب کلینی در روایتی دیگر با سند صحیح از طریق جناب ابوحمزه ثمالی از امام سجاد(ع) نقل کرده است که فرمود: زبان پسر آدم، هر صبح، بر سایر اعضاء و جوارح مشرف و حاضر میشود و میپرسد: «كَيْفَ أَصْبَحْتُمْ؟» حال شما چطور است و چگونه شب را به صبح رساندید. چنان که نوعا افراد از همدیگر درباره چگونگی استراحت در شب قبل میپرسند، و گرنه صبح خصوصیتی ندارد. گویا که چنین پرسشی یک نگاه به گذشته دارد و یک نگاه به وضع حال و آینده؛ چون نوع فعالیت انسان از صبح شروع میشود. آنها پاسخ میدهند: حال ما خوب است و در خیر و صلاح هستیم، اگر دست از سر ما برداری و ما را به حال خود رها کنی: «فَيَقُولُونَ بِخَيْرٍ إِنْ تَرَكْتَنَا».
و میافزایند: «اللَّهَ اللَّهَ فِينَا وَ يُنَاشِدُونَهُ وَ يَقُولُونَ إِنَّمَا نُثابُ وَ نُعَاقَبُ بِكَ»؛ خدا را، خدا را درباره ما در نظر بگیر و رعایت حال ما کن، و او را سوگند میدهند و میگویند ثواب و عقاب ما به خاطر تو است. یعنی منشأ اصلی ثواب و عقاب ما تو هستی و اگر ما را به حال خود بگذاری در آسایش هستیم.
این بیان، توضیح دیگری است از آن گفته پیامبر اکرم(ص) که فرمود: «وَ هَلْ يَكُبُّ النَّاسَ عَلَى مَنَاخِرِهِمْ فِي النَّارِ إِلَّا حَصَائِدُ أَلْسِنَتِهِمْ.» در اینجا نیز امام سجاد(ع) توجه میدهد که اعضا و جوارح همه تحتالشعاع رفتار زبان است که اگر حفظ شود بخش عمده مشکل رفع میشود.
در جامعه نیز همینگونه است: اگر زبانها درست بچرخد و اگر قلمها درست به کار گرفته شود، جامعه آسایش پیدا میکند. اگر ما پیکرهای به نام جامعه را فرض کنیم که اعضا و جوارح و اجزایی دارد، این اجزا و این اعضای جامعه، هر کسی در هر جایگاهی که هست، آنگاه آسایش درستی پیدا میکند و در امنیت خاطر قرار میگیرد، آنگاه حتی وضع زندگی مادی جامعه نیز سامان مییابد، که زبانها و قلمها به درستی به کار گرفته شود.
ثواب و عقاب جامعه ـ یعنی خوبی و بدی جامعه، رشد و پیشرفت جامعه و عقبماندگی و پسرفت جامعه ـ بخش اصلی آن به مسئله زبان بازمیگردد. آن کسانی که قدرت سخن گفتن دارند، کسانی که حکم میرانند و فرمان میدهند، پیداست زبان وسیلهای برای ابراز خواستهها و تثبیت سلطه آنان، و این میتواند با قلم یا حتی با اشاره باشد.
اگر گویندگان، اصحاب کلام و رسانههای عمومی، ابزارهای ارتباط جمعی ـ بالاخص آنهایی که برد بیشتری در جامعه دارند یا توقع بیشتری از آنها میرود ـ و بهویژه آنگاه که به نام دین و دیانت سخن میگویند یا مینویسند، اعم از روزنامهها و نشریات، منابر و خطابهها، رادیو و تلویزیون و اکنون انواع و اقسام گروهها و کانالهای مجازی و ابزارهایی که در این چند دهه اخیر به عنوان فضای مجازی اینهمه گسترش یافته و جزو راحتترین ابزارها برای سخن گفتن در دسترس است، اگر اینها به درستی هدایت شوند، اگر دستکم کم سخن گفته شود، اگر بهجا به کار برده شود، جامعه چه اندازه آسایش پیدا میکند. چه اندازه خاطرها آسوده و آبروها و جانها حفظ میشود، چه اندازه زندگیها بر باد نمیرود و اختلافها و کشمکشها پدید نمیآید، و جامعه آرامش خاطر به دست میآورد!
مشکل اصلی از زبان است: از طریق تلفن، از طریق فضاهای مجازی، از طریق صدا و سیما، از طریق خطابهها و تریبونها در مساجد و در نمازهای جمعه و در دانشگاهها و در مؤسسات، چه آنهایی که جنبه کشوری دارند و چه آنهایی که جنبه بینالمللی دارند.
میبینیم که سخن تا چه اندازه میتواند دنیا را اصلاح کند و تا چه اندازه میتواند به فساد و تباهی بکشاند. همین زبان که میتواند خاستگاه وحدت، الفت، اخوت و مکارم اخلاقی باشد، چه اندازه میتواند خطرناک باشد و در جهت بدبختی جامعه به کار گرفته شود.
اگر زبانِ حالِ جامعه را سؤال کنیم، عین همین زبان حال اعضا و جوارح خواهد بود. اگر اعضا و جوارح به زبان میگویند: «بِخَيْرٍ إِنْ تَرَكْتَنَا»، ما روزگار خوشی داریم اگر ما را رها کنی و رعایت حال ما را بکنی، و میگویند گرفتاری یا خوشبختی ما تنها و تنها به خاطر تو است، جامعه هم همینگونه است؛ آحاد جامعه و زندگیها نیز همینگونهاند، اگر رسانهها در معنای عام آن بگذارند.
اگر بدزبانی، اگر بیادبی یا کمادبی، اگر خشونت کلامی، اگر بیحساب سخن گفتن و قضاوت کردن و خدای ناکرده ناسزا گفتن در جامعه رواج پیدا کند، شخصیتهای محترم و جریانهای مختلف خدمتگزار ملکوک و منکوب میشوند و تلاش برای از میان بردن شخصیت آنها صورت میگیرد، اگر فرصتها و رسانههایی که باید در جهت اصلاح اخلاق جامعه، اصلاح زبان جامعه و اصلاح گفتار جامعه باشند، خود مایه بداخلاقی بیشتر شوند، آن آسایش از دست میرود و راحتی سلب میشود، دیگر این رسانهها، اعم از روزنامه، رادیو، تلویزیون و یا آن منبر و آن خطیب یا آن استاد و یا دانشجو نمیتوانند مدعی تقوا باشند و منطق خود را «منطق صواب» بشمارند؛ زیرا در عمل، منطق دیگری را به کار برده است که در بخش قبل اشاره کردم و از آن به «منطق مروانی» نام میبرم.
طبیعی است آنچه بیان میکنیم در واقع بیان مفاهیم کلی است و شرح آن چیزی است که بزرگان و اولیای دین، برای ما بیان کردهاند و به عنوان سرمایههای اصلی در اختیار ماست. اینها برای این گفته میشود که به سخن آنان نزدیک شویم و از رفتارهای ناپسند فاصله بگیریم؛ منطق ما منطق صواب باشد، منطق علوی باشد، نه منطق مروانی یا منطق ماکیاولی.
میدانید که در تاریخ آمده است حاکمان ناصالح بنیامیه و کارگزاران آنان، آحاد جامعه و خطبا و عموم کارگزاران خود را به دشنام دادن و لعن امیرالمؤمنین(ع) وامیداشتند و این یک رویه جاری و ساری از جمله در خطبههای جمعه آنان بود، اگر برخی جهات را در عمر بن عبدالعزیز اموی مایه ستایش او شمردهاند، یکی این بود که جلوی این رویه زشت و بسیار غیرانسانی را گرفت و مانع چنین سیاستی در حکومت خود شد. هرچند حکومت او ادامه حکومت بنیامیه بود، اما برخی روشهای درستی داشت و در همان سه سال حکومت خود، یکی از آنها همین مسئله بود.
اینکه شخصی یا جریانی یا حکومتی یا حتی جامعهای از طریق عداوت و خشم، یا به انگیزه انتقامگیری، یا به قصد تضعیف مخالفان و دشمنان خود، چنین رویهای را پیش بگیرد، در منطق ماکیاولی و در نگاه جریانها و سیاستمدارانی که با این منطق حرکت میکنند، یک قاعده به شمار میآید.
اینکه بخشی از جامعه در گوشه و کنار، برخی افراد دچار چنین تنگنظریهایی شوند یا گرفتار بداخلاقی گردند و زبان را به گناه درباره دیگران آلوده کنند، چیزی است که رخ داده و رخ میدهد ـ هرچند نباید باشد ـ اما در حکومت بنیامیه این امر به یک قاعده تبدیل شده بود. آن قاعده این است: «تخریب کن تا باقی بمانی» و کار تو آنگونه که میخواهی سامان یابد.
این در واقع منطقی است که از نگاه فلسفه سیاسی چه بسا بتوان آن را در منطق ماکیاولی، همان فیلسوف سیاسی قرن پانزدهم و شانزدهم میلادی ایتالیا، جستوجو کرد؛ کسی که باید او را یکی از کاربران بزرگ اصل «هدف، وسیله را توجیه میکند» شمرد. اما ما در تاریخ جوامع اسلامی، پیش از امثال ماکیاولی، کسان دیگری را سراغ داریم که همین منطق و همین قاعده و همین روش را دنبال کردند و حتی در جامعه خود بنیان نهادند. یک نمونه آن معاویه و مروان بن حکم اموی است که توضیح خواهم داد.
ماکیاولی در اثر معروف خود به نام «شهریار» که در واقع اندرزنامهای است خطاب به پادشاه وقت ایتالیا، از جمله مینویسد: «داشتن صفات خوب چندان مهم نیست. مهم این است که پادشاه فنّ تظاهر به داشتن این صفات را خوب بلد باشد. حتی از این هم فراتر میروم و میگویم که اگر او حقیقتاً دارای صفات نیک باشد و به آنها عمل کند به ضررش تمام خواهد شد، در حالی که تظاهر به داشتن این گونه صفات نیک برایش سودآور است. مثلاً خیلی خوب است که انسان دلسوز، وفادار، باعاطفه، معتقد به مذهب و درستکار جلوه کند و باطناً هم چنین باشد. اما فکر انسان همیشه باید طوری معقول و مخیر بماند که اگر روزی بهکار بردن عکس این صفات لازم شد، به راحتی بتواند از خوی انسانی به خوی حیوانی برگردد و بیرحم و بیعاطفه و بیوفا و بیعقیده و نادرست باشد.»
جالب آنکه حدود یک قرن بعد، فیلسوف معروف انگلیسی، فرانسیس بیکن، در سپاسگزاری و قدردانی از ماکیاولی، با جملهای قابل تأمل اینگونه مینویسد: «ما به کسانی همچون ماکیاولی مدیونیم، که جهان سیاست و رهبران آن را آنطوری که هست به ما نشان میدهند، نه آنطوری که باید باشد!»
یعنی هرچند منطق ماکیاولی منطقی نادرست است و برخی شخصیتها و بزرگان و متفکران اروپایی نیز در مذمت او سخن گفتهاند، اما وی در اینجا توجه میدهد که اگر ماکیاولی چنین منطقی را پیشه کرد و آن را پیش پای پادشاه ایتالیا گذاشت و برای دیگر پادشاهان به یادگار گذاشت، از یک نظر کار نادرستی کرده و باید نکوهش شود؛ اما از سوی دیگر، خدمت کرده است. برای آنکه واقعیت درونی حکومتهای ناصالح و پادشاهان ناشایست را برای ما آشکار ساخت و نشان داد که در پسِ تظاهر به فضیلتها، چه منطقی ممکن است حاکم باشد. در واقع، جهان سیاستی که مهذّب نشده باشد و رهبران سیاسی که تهذیب نیافته و پاک نشده باشند را همانگونه که هست به ما نشان میدهد؛ نه آنگونه که باید باشد یا آنگونه که در ظاهر نشان میدهند. حکمرانانی که به خوبی تظاهر به اوصاف ستوده را بلد هستند و ابزار زبان برای آنان کارایی دوچندان دارد.
یک نمونه آن، چنان که اشاره شد، همین مروان بن حکم است. مروان پسر حکم بن ابیالعاص، تقریباً هشتصد سال پیش از ماکیاولی است. وی سلسلهجنبان بخشی از تاریخ سیاه بنیامیه و پسرعمو و داماد خلیفه سوم است که در نگاه خلیفه سوم جایگاه ویژهای داشت و از همین جایگاه، کارهای بسیار زیانآوری درباره عثمان صورت داد که چنانکه میدانید، در نهایت نیز به قتل خلیفه انجامید. مروان در رأس شاخهای از بنیامیه است که هشتاد سال بر گرده مردم سوار شدند و به بنیمروان معروفاند.
مروان در اوایل امامت امام زینالعابدین(ع)، یعنی در سال ۶۴ هجری، به عنوان چهارمین حاکم اموی قدرت را در دست گرفت و سیاست دشنام دادن به امیرالمؤمنین(ع) و لعن آن امام مظلوم را که از دوره معاویه رواج یافته بود با شدت ادامه داد؛ کاری که البته از دست اهلبیت(ع) نیز در جلوگیری از آن برنمیآمد.
چنانکه در نقلی از جناب مجلسی رحمه الله علیه آمده است، مروان یکبار در سخنرانی خود، در حضور امام حسن(ع)، به بدگویی امیرالمؤمنین(ع) پرداخت. خبر این اهانت به گوش امام حسین(ع) رسید. ایشان سراغ مروان رفت و پاسخ تندی به او داد. سپس نزد برادر خود، امام حسن(ع) آمد و به نقل مجلسی چنین گفت: شما میشنوید که این شخص به پدرت ناسزا میگوید و به او چیزی نمیگویی؟
پاسخ امام حسن(ع) بسیار دردآور، رنجآور و هشداری برای همه ما و برای همه کسانی است که قدرت و اختیار و توان سخن گفتن و داوری درباره دیگران دارند، بهویژه درباره کسانی که فرصت و قدرت دفاع از خود را ندارند. امام حسن(ع) فرمود: به شخص مسلطی که هرچه میخواهد میگوید و هرچه میخواهد میکند، چه انتظار میرود بگویم؟ یعنی نمیتوانم کاری انجام دهم. «به شخص مسلّطی که هرچه میخواهد میگوید و هرچه میخواهد میکند، چه انتظار میرود بگویم؛ و ما عسیت ان اقول لرجل مسلط یقول ما یشاء و یفعل ما یشاء»! (بحار الانوار، 43/344). چه امید و انتظاری است که من با کسی که مسلط است، حاکم است و قدرت دارد ـ و همه مجاری امور و رسانهها در اختیار اوست ـ سخن بگویم؟ «یقول ما یشاء» هرچه میخواهد میگوید و «یفعل ما یشاء» هر کاری بخواهد انجام میدهد.
مروانیها نوعاً کسانی نبودند که شخصیت والا و الهی امیرالمؤمنین(ع) را نشناسند و دستکم به جایگاه این بزرگوار در چشم پیامبر اکرم(ص) آگاه نباشند. چنانکه به عنوان نمونه ابنابیالحدید آورده است: یکبار که مروان در مجلسی دیگر و در حضور امام حسن(ع) به ناسزاگویی امیرالمؤمنین(ع) پرداخت، در این مورد که امام حسن(ع) فضا را مساعد دید که واکنش نشان دهد، با عتاب از او پرسید: آیا این شخصی که به او ناسزا میگویی، بدترین مردم است؟ مروان پاسخ داد: نه، بلکه او بهترین مردم است.
با این حال، اگر بهرغم اذعان و اعتراف به اینکه علی(ع) بهترین انسان است، به او ناسزا میگفتند، آن هم به عنوان یک سیاست و حتی در رأس قدرت که مروان قرار داشت، این پرسش پیش میآید که چرا آنان ناسزاگویی به حضرت و لعن آن بزرگوار را به عنوان یک سنت پابرجا دنبال میکردند؟ پاسخی که اتفاقاً خود مروان به این پرسش داده و صریح بیان کرده، بسی قابل توجه است. این پاسخ، را میتوان «منطق مروانی» نام نهاد.
چنان که میدانید در جریان محاصره چهلروزه عثمان در مدینه که در نهایت به کشته شدن وی انجامید، مروان نیز در داخل خانه حضور داشت و شاهد وقایع به شمار میرفت و در همان درون خانه نیز به دسیسهچینیهای خود ادامه میداد و خلیفه را تشویق میکرد که ایستادگی کند و به سخنان معترضان که از بیرون مدینه مانند مصر آمده بودند، اعتنایی نکند. امیرالمؤمنین(ع) تلاش فراوانی در دفاع از عثمان در دوره محاصره کرد و کوشید آسیبی به عثمان وارد نشود، حتی آب برای او فرستاد و امام حسن(ع) و امام حسین(ع) را برای حفظ جان خلیفه مأمور کرد، و البته این حمایت اختصاص به همان دوره محاصره نداشت و پیش از آن نیز بارها اتفاق افتاده بود و امیرالمؤمنین(ع) واسطه حل مشکل میشد.
به هر حال خود مروان به پرسش یادشده پاسخ داده و ابن ابیالحدید معتزلی آن را با سند خود به نقل از امام سجاد(ع) نقل کرده و بسی قابل توجه است. سخن امام سجاد(ع) چنین است:
«مروان (در اشاره به تلاش بینظیری که علی(ع) در دفاع از خلیفه سوم، عثمان، به ویژه در جریان محاصره وی کرد) به من گفت: در میان مردم، نسبت به بزرگ ما، هیچ کسی مدافعتر از بزرگ شما نبود. گفتم: پس شما را چه شده که بر فراز منابر به او ناسزا میگویید؟! مروان گفت: موضوع این است که «کار برای ما راست و بسامان نمیشود جز به این وسیله»: قال لی مروان: ما كان فی القوم أدفع عن صاحبنا من صاحبكم. قلت: فما بالكم تسبّونه على المنابر؟! قال: إنه لا یستقیم لنا الأمر إلا بذلك.»
اگر علی(ع) از همه بیشتر از عثمان دفاع کرده و جان خود را سپر بلای او ساخته، چرا شما اینگونه در منابر خود به او ناسزا میگویید؟ پاسخ صریح و بیپرده و بلکه شجاعانه این بود که کار ما به سامان نمیشود جز از راه ناسزا گفتن، لعن و تخریب چهره علی!
این منطق، همان چیزی است که میتوان آن را مشابه منطق ماکیاولی دانست؛ اصولی که بعدها ماکیاولی در اندرزنامه خود برای حاکمان بیان کرد، هرچند مروان قرنها پیش از ماکیاولی میزیسته است و به عنوان فیلسوف سیاسی شناخته نشده و پندنامهای ننوشته است. اما واقعیتی که مروان بیان کرده، در نگاه سیاستمداران قدرتخواه، یک اصل طلایی و ماندگار بوده و هست: برای حفظ حکومت و گسترش قدرت، گاهی باید حتی نسبت به انسانهای شایسته و بزرگ، سیاست منفی اتخاذ شود تا مردم از او دور بمانند و چهرهای منفی در ذهن آنان شکل گیرد. این همان تجربه تاریخی و عملی سیاستورزی است که پیش از ماکیاولی نیز در تاریخ اسلامی دیده شده و ثبت گردیده است.
در واقع در فلسفه سیاسی و منطق مروان، زبان نقش محوری و تعیینکنندهای دارد. زبان در اینجا صرفاً به معنای گفتار نیست، بلکه به معنای وسیع خودش شامل رسانه، قلم، و هر وسیله ارتباطی با دیگران است. در گذشته این ابزارها عمدتاً منبر، محراب، و خطابههای جمعه بودند، اما امروز وسعت آن به رسانههای جمعی، رادیو و تلویزیون و شبکههای اجتماعی و فضای مجازی گسترده شده است.
همانطور که اینک نیز شاهد هستیم که قدرتهای استکباری و سران فریبکار و حیلهگر، از جمله آمریکا، از زبان و رسانه به عنوان ابزار تحقیر ملتهای مستضعف و ایجاد ناامنی استفاده میکنند. این قدرتها با بهرهگیری از رسانههای عمومی و بینالمللی، صدای خود را بلندتر میکنند و با ترفندهای فریبکارانه، اعمال تحریمها و فشارهای اقتصادی را بر مردم اعمال میکنند؛ نمونهای که سالها مردم نجیب ما را گرفتار کرده است ولی با این حال آنان خود را دلسوز و خیرخواه این ملت معرفی میکنند و بسی تلاش برای جا انداختن آن دارند! این همان منطق مروانی یا ماکیاولی است؛ «لا یستقیم لنا الامر الا بذلک»، یعنی کار به سامان نمیشود مگر با سوء استفاده از ابزارهایی که زبان و قلم در اختیار حکومت قرار میدهند.
این منطق محدود به سران مستکبر نمیشود. هر کس که در حوزه قدرت خود قرار دارد و بر اساس این ذهنیت عمل کند که بقای قدرت و نفوذش مستلزم حذف دیگران، بدنام کردن آنان یا سکوت اجباری آنهاست، در واقع از همان قاعده مروانی و منطق ماکیاولی پیروی میکند. در تاریخ بنیامیه، مروان به وضوح بیان کرده بود که حیات سیاسی و بقای حکومت آنان جز با ناسزاگویی به امیرالمؤمنین(ع) و دوستداران ایشان به سامان نمیرسید، حتی با وجود آن که خود او به خدمات آن حضرت به عثمان اذعان داشت.
آنان قدرت مطلق و مسلط بودند؛ هرچه میخواستند میگفتند و هر کاری میخواستند انجام میدادند، کسی جلودارشان نبود و بازخواستی هم از آنان نمیشد. بدین ترتیب زبان، قلم و رسانه، ابزار تثبیت قدرت، مدیریت ذهنها و تحکیم حاکمیت به شمار میآمد و هرگونه تردید یا مخالفت با آن، تهدیدی مستقیم برای حیات سیاسیشان محسوب میشد.
در نگاه معاویه و مروان بن حکم ابزارهایی مانند هتک حرمت، ناسزا پراکنی، و لکهدار نشان دادن مخالفان میتوانست به تثبیت قدرت و هموار کردن مسیر اهداف سیاسی کمک کند، اما باید دانست و باور داشت که چنین روشهایی، علاوه بر زشتی و غیرانسانی بودن آن به ویژه اگر به نام دین و مقدسات صورت گیرد، پیامدهای سنگینی برای مرتکبان دارد و دستاوردهای آنها پایدار نیست. حقایق هستی و ارزشهای انسانی با چنین رفتارهای غیر اخلاقی تغییر نمیکنند، و هیچ قدرتی نمیتواند با زور و فشار واقعیات جهان و قضاوت عمومی انسانها را برای همیشه عوض کند.
نمونه روشن این حقیقت، چهره نورانی و ماندگار امیرالمؤمنین(ع) است. به رغم تخریبها و بدگوییهای گسترده بنیامیه، جایگاه ایشان در طول قرنها نه تنها کاهش نیافته بلکه در میان مسلمانان، چه شیعه و چه سنی، در شمار والاترین شخصیتهای تاریخ اسلام قرار گرفته است. حقیقتی که باز به نقل ابنابیالحدید زمانی بر زبان یکی از نوادگان عبدالله بن زبیر جاری شد. زمانی عامر بن عبدالله بن زبیر به یکی از پسران خود گفت: «پسرم! علیّ را جز به خوبی یاد نکن. بنیامیه هشتاد سال وی را بر منابر خود لعن کردند اما خداوند با این کار جز بر بلندی جایگاه او نیفزود. «دنیا» نشده است چیزی را بنا کند مگر اینکه دوباره سراغ آن رفته و آن را ویران ساخته است، و «دین» نشده است چیزی بنا کند و دوباره آن را ویران سازد.»
قرآن در این باره خاطرنشان ساخته است: «يُرِيدُونَ لِيُطْفِئُوا نُورَ اللَّهِ بِأَفْوَاهِهِمْ وَاللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكَافِرُونَ»؛ دشمنان نور خدا میخواهند آن را خاموش کنند، ولی خداوند نور خود را کامل میکند، هرچند کافران ناخشنود باشند. این نکته، پاسخی روشن به همه کسانی است که گمان میکنند با تخریب و ناسزا میتوانند جایگاه حقیقت و فضیلت را مخدوش کنند؛ حقیقت همواره خود را نمایان میسازد و نور خالص، با همه دشواریها و ناملایمات، باقی میماند.
منطق زور و سلطه در نگاه مروانی و ماکیاولی
این مثال قرآنی روشن میکند که منطق زور و سلطه در نگاه مروانی و ماکیاولی چگونه عمل میکند. کسی که قدرت و ابزار دارد، گمان میکند که برای تثبیت جایگاه و افزایش دارایی و نفوذ خود، باید دیگران را از حق طبیعی و منابعشان محروم کند، حتی به قیمت ظلم، تجاوز و نابودی، و آن اینکه در قرآن به داستان دو برادر توجه میدهد که یکی ۹۹ گوسفند و دیگری فقط یک گوسفند داشت، اما حس طمعورزی و زیادهخواهی و انحصارگرایی میتواند افراد را به اعمال ناحق و جنایتآمیز وادار کند تا نقص خود را جبران کرده و سلطهشان را کامل کنند و اصرار داشت که آن یک گوسفند نیز از آن او باشد، هر چند از راه ستم و زوگویی و لابد با این منطق که همه قدرت و دارایی باید در اختیار او و مصروف ریاست و تسلط او باشد و کسی دیگر حتی در حد یک گوسفند نیز نباید قدرت عرض اندام داشته باشد، چه رسد به انواع و اقسام منابع ثروت و قدرت از جمله سلاح و سلطه سیاسی و جغرافیایی!
این همان منطق مروانی و ماکیاولیست است: «لا يستقيم الأمر إلا بذلك»، یعنی کار تنها به وسیله زور، فریب و تسلط پیش میرود. این منطق، نه اخلاقی است و نه انسانی، و در طول تاریخ هم نشان داده شده است که نتیجه آن جز تضییع حقوق دیگران و ایجاد رنج و نابسامانی برای جامعه نیست.
امروزه نیز نمونه مشابه آن را در سطح جهانی میبینیم: قدرتهای زورگو با ابزارهای پیشرفته و رسانههای گسترده تلاش میکنند تسلط خود را بر جوامع دیگر تحمیل کنند و کسانی که میخواهند مستقل زندگی کنند، منابع و سرزمین و فرهنگ خود را داشته باشند، با تهدید، تحریم، و فریب وادار به تسلیم کنند.
منطق مروانی و ماکیاولی امروز در قالب ابزارهای پیشرفته و سلطه جهانی تکرار میشود، اما حقیقت این است که هیچ زور و فریبی نمیتواند حقیقت و حقانیت را برای همیشه خاموش کند و جایگاه والای حقمداران و عدالتخواهان در تاریخ و وجدان مردم باقی میماند.
منطق زورگویان مسلط و حاکمان غیر مهذب این است که اگر کار دنیای ما بخواهد رو به راه شود و سلطه خود را بر جوامع حفظ کنیم، باید دیگران را سرکوب کنیم، چهره آنها را بد جلوه دهیم و زندگیشان را تنگ کنیم. همزمان باید آنها را دچار بدبینی نسبت به یکدیگر کنیم و در صورت امکان، سلطه عملی بر آنها پیدا کنیم و سرزمینشان را اشغال کنیم، همانگونه که در سرزمین فلسطین میبینیم. بیش از ۷۰ هزار انسان بیگناه در مقابل چشم دنیا و قدرتهای زورگو به شهادت رسیدند، و برخی از همین قدرتها از این اقدامات پنهان و پیدا حمایت کرده و گاه ستایش میکنند!
این همان منطق مروانی است که میگوید: «لا يستقيم الأمر إلا بذلك»؛ یعنی اگر بخواهیم سلطه خود را حفظ کنیم، باید به این روش عمل کنیم. در مقابل، کسانی که منطقشان منطق امیرالمؤمنین(ع) است، ایستادگی در برابر ظلم و ستم را انتخاب میکنند. این سخن و منطق، منطق صواب است؛ طبیعی است که زیر بار زور نروند، با عدالت و خردورزی رفتار کنند و حق خود و دیگران را حفظ کنند.
و السلام علیکم و رحمة الله و برکاته.











