شفقنا- محمد ترابی، دبیر اسبق انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران و علوم پزشکی تهران معتقد است: فضای امنیتی دانشگاه و باقیماندن برخی مسائل تاریخی از نخستین سالهای پس از انقلاب اسلامی تا امروز در وضعیتی «حلنشده و پرریسک» موجب شده بسیاری از استادان و دانشجویان ترجیح دهند از ورود به برخی موضوعات پرهیز کنند یا با احتیاطی افراطی سراغ آن بروند.
متن گفت وگوی شفقنا با محمد ترابی را می خوانید:
به نظر شما نسل امروز دانشجویان چه تفاوتهای معرفتی، هویتی و رفتاری با نسلهای پیشین دارد؟
میان دانشجویان امروز و بدنه قدرت «گسل گفتمانی و فرهنگی» ایجاد شده است
امروزه نسلی در دانشگاهها مشغول به تحصیل هستند و آینده ایران را تحت شعاع قرار داده یا خواهند داد که با پسوند نسل زد از آنان یاد میشود. نسلی که علی رغم نبود تفاوت سنی نه چندان زیاد با متولدین دهه 70 (از نظر زمانی) اما در زمینههای فرهنگی، رفتاری و حتی هنجارهای اجتماعی رویکردهای متفاوتی دارند. مواجهه با این نسل از سمت بدنه قدرت به دلایل برقرار نکردن گفتمان مناسب و پاک کردن صورت مسئله در چالشهای مختلف مانند فیلترنیگ گسترده و و برخوردهایی از این شکل که شمایل سرکوب داشته، باعث گسل گفتمانی و فرهنگی شده است.
این نسل نه سرکش است و نه طغیانگر
مواجهه به این نسل نگاه چالشی و معضل داشته و به فکر کنترل این نسل بوده تا پاسخ به نیازها؛ اما این نسل نه سرکش است و نه طغیانگر و نه فاقد زبان مشترک با دیگر اعضای جامعه بلکه مسئلهای که باعث بروز شکاف اولیه بین این نسل با نسلهای قبل از خودش شده، دغدغه و نیازهای متفاوت نسلی است که فرآیند تربیت و رشدشان با فضای مجازی و اینترنت درهم آمیخته شده است.
طبق گزارشهای متعددی در مورد دانشجویان دانشگاههای ایران که همگی تقریبا متولدین 1375 به بعد و در دسته نسل زد قرار دارند، میتواند گویای مواجهه این نسل بر اساس خواسته خود نه تصمیم حاکمیت باشد. براساس این گزارش نیمی از دانشجویان از یوتیوب و بیش از 80 درصد از تلگرام و اینستاگرام استفاده میکنند و در شبکه ایکس(توییتر) که در کف جامعه مخاطبی اندک دارد، در جوامع دانشگاهی به خصوص نسل زد مخاطبی بالای 25 درصدی را به خودت اختصاص داده است.
تمامی این اپلیکیشنها از سمت حاکمیت فیلتر شده است اما باعث از بین رفتن مخاطب این شبکهها در جامعه به خصوص در این نسل نشده و این نگاه ساده انگاری مسائل و قیم مابانه بدنه قدرت را در این زمینه در خور اهمیت ندیده و فارغ از نظر قانون گذاران برای زندگی خود تصمیم میگیرند.
میزان و چرایی شکلگیری خودسانسوری در میان استادان و دانشجویان را چگونه تبیین میکنید؟
صحبت درباره پدیدار خودسانسوری در دانشگاه بدون بررسی روندهای تاریخی و تجربههای زیستی چند دهه گذشته ممکن نیست. دانشگاه امروز نتیجهی انباشتی از سیاستگذاریها و رخدادهایی است که در طول سالها فضای ذهنی و کنشگری استادان و دانشجویان را تغییر و نامیدی به اصلاحات و رخوت در دانشگاه را گسترش داده است. بخشی از این تغییرات را باید در رخدادهایی مانند همهگیری کرونا جستوجو کرد؛ دورهای که دانشگاه از یک فضای عمومی _ تعاملی به محیطی مجازی تبدیل شد و دوری از فضای دانشگاه عملا به تضعیف بدنهی تشکل و کانونهای دانشجویی و افول گفتوگو و مشارکت جمعی انجامید. با این حال برخی عوامل عمیقتر و ریشهدارتر نیز در شکلگیری این پدیدار نقش داشتهاند.
فضای امنیتی دانشگاه و باقیماندن برخی مسائل تاریخی از نخستین سالهای پس از انقلاب اسلامی تا امروز در وضعیتی «حلنشده و پرریسک» موجب شده بسیاری از استادان و دانشجویان ترجیح دهند از ورود به برخی موضوعات پرهیز کنند یا با احتیاطی افراطی سراغ آن بروند. این همان مکانیسمی است که خودسانسوری را نه به یک اجبار بیرونی بلکه به یک سازوکار ذهنی تبدیل میکند؛ جایی که فرد قبل از دیگران خودش دست به حذف یا تعدیل فکر میزند.
رخدادهایی مانند سرکوب گستردهی دانشگاهها در جنبش «زن، زندگی، آزادی» و تعلیق یا اخراج استادان و دانشجویانی که هنوز بازگشتشان به طور کامل محقق نشده، نمونهای روشن از پیامدهایی است که به سرعت در ناخودآگاه جمعی دانشگاه تهنشین میشود. حتی اگر گفته شود فضا آرام شده حافظهی دانشگاه اینچنین رخدادها و اثرات آن را فراموش نمیکند. همین تجربههای عینی در کنار فضای امنیتی دانشگاه کافی است تا حتی در حوزههای پژوهشی بهخصوص در علوم انسانی تمایل به ورود به موضوعات بیخطر و کم حاشیه افزایش یابد. نتیجه آن است که دانشگاه به جای آنکه موتور تولید ایده و نقد ساختار باشد، به نهادی محتاط بدل میشود که بیشتر تببین کننده وضعیت فعلی هستند تا مولد اندیشه نو. در چنین شرایطی خودسانسوری نه یک ضعف فردی بلکه بحرانی جمعی و بازتولیدشونده است.
دانشگاه زمانی به حاشیه رانده میشود که استادان به جای حل مسئله، مدیریت ریسک کنند و دانشجویان به جای پرسشگری به خودسانسوری رو آورند. اگر قرار است دانشگاه دوباره به جایگاه اصلی خود بازگردد نخست باید امنیت روانی و استقلال دانشگاه از نهادهای بیرونی احیا شود؛ زیرا بدون آزادی بیان اندیشه، نه تفکر شکل میگیرد و نه دانشی که بتواند نقشی در حکمرانی و آینده کشور داشته باشد.
فضای عمومی دانشگاهها نسبت به سالهای گذشته از حیث آزادی، مشارکت و پویایی فکری چه تغییراتی را تجربه کرده است؟
«ترس» جای « آزادی» را گرفته و «احتیاط» جای «جسارت فکری» نشسته است
در سالهای اخیر فضای عمومی دانشگاهها دستخوش تغییراتی عمیق و بنیادین شده است. تغییراتی که از سطح روابط روزمره دانشجویان و اساتید تا ساختار علمی و اجتماعی دانشگاه را تحت تأثیر قرار داده است. اگر روزگاری دانشگاه را میشد مرکز آزادی، تضارب آرا و مشارکت اجتماعی دانست، امروز آن شور و پویایی جای خود را به سکوتی سنگین داده است. دانشگاه که زمانی عرصه پرسشگری و تولید اندیشه بود، اکنون به نهادی اداری و بیروح شبیه شده است. جایی که گرفتن مدرک و عبور از مسیر تحصیل بر جستوجوی حقیقت و گفتوگوی آزاد سبقت گرفته است. نقش مهم این تغییر را میتوان در گسترش فضای امنیتی و کنترل سیاسی در دانشگاهها دید. پس از اعتراضات مختلف اجتماعی، کنترل بر فعالیتهای دانشجویی و علمی افزایش یافته و بسیاری از استادان و دانشجویان منتقد کنار گذاشته، محروم، بازنشسته یا تحت فشار قرار گرفتهاند. نتیجه آنکه ترس جای آزادی را گرفته و احتیاط جای جسارت فکری نشسته است.
حذف استادان مستقل و محدودیت بر فعالیتهای فکری و صنفی باعث شده فضای نقد و اندیشهورزی در دانشگاهها روز به روز تنگتر شود و از دل آن نه جریان علمی تازه، که سکوت و انفعال زاده شود. به طبع این تحولات، کیفیت علمی و آموزشی نیز آسیب دیده است. جای پروژههای پژوهشی مسئله محور و نظریهپردازانه را تولید انبوه و کمکیفیت مقالات گرفته است. نه از سر ضرورت علمی، بلکه بهعنوان ابزاری برای تببین وضعیف فعلی و بقا در ساختار آکادمیک. دانشگاه که باید موتور تولید فکر باشد، اکنون اغلب درگیر تکرار، فرسودگی و فاصله گرفتن از کارکرد اصلی خود است.
آنچه بر این وضعیت سایه افکنده، احساس بیتأثیری و ناامیدی است. حسی که در دانشجویان و بدنه علمی دانشگاه رسوخ کرده و آنها را از مشارکت فعال در جامعه علمی و سیاسی دور کرده است. پیامد طبیعی این شرایط، چرخشی بزرگ در نگاه نسل جوان به آینده است. دانشگاه دیگر مقصدی برای شکلدهی اندیشه و حل مسئله نیست؛ بلکه برای بسیاری به پلی برای خروج از کشور تبدیل شده است.
میل به مهاجرت در فضای دانشگاهی بهطور چشمگیری رشد کرده و همین خروج نیروهای توانمند، سرمایه فکری جامعه و توان حل مسئله را کاهش داده است. امید به اصلاح و تغییر در جوامع دانشگاهی از بین رفته و جای خود را به نوعی ناامیدی ساختاری داده است. بهاینترتیب میتوان گفت دانشگاه امروز در نقطهای حساس قرار دارد؛ میان گذشتهای پرشور و آیندهای نامعلوم. از نهادی که باید بستر زایش اندیشه، گفتوگو و رشد باشد تصویری باقی مانده که بیشتر بر بقا میاندیشد تا بر تحول.
سرکوب و محدودیت فضای آزاد فکری، فرسایش پویایی علمی، خاموششدن صدای انتقاد و ناامیدی چهره امروز دانشگاه را تعریف میکند. دانشگاه شاید همچنان ظرفیت احیا و بازگشت به نقش تاریخی خود را داشته باشد، اما تا زمانی که فشار امنیتی، انفعال اجباری و ناامیدی بر آن سایه افکنده باشد، این ظرفیت بالفعل نخواهد شد.
جامعه و ساختار حکمرانی تا چه حد به مطالبات، هشدارها و صدای دانشجویان توجه نشان میدهند؟
جامعه و ساختار حکمرانی تا چه اندازه به مطالبات، هشدارها و صدای دانشجویان و دانشگاهیان گوش میدهند؟ این پرسشی است که در مواجهه با بحرانهای امروز کشور از تنش آبی و بحران انرژی تا آلودگی هوا، تخریب محیط زیست، مشکلات معیشتی و شکافهای اجتماعی اهمیتی دوچندان مییابد. در حالی که دانشگاه بهعنوان مرکز تولید علم و تحلیل، توانایی رصد دقیق مسائل، پیشبینی آینده و ارائه راهحلهای علمی را دارد، فاصله میان این ظرفیت فکری و سازوکارهای تصمیمگیری رسمی گستردهتر از همیشه است.
دانشگاه میبیند، تحلیل میکند، هشدار میدهد و حتی نقشه راه ارائه میدهد؛ اما بدنه قدرت اغلب تنها پس از وقوع بحران یا افزایش نارضایتی اجتماعی به سراغ دانشگاه میآید آن هم نه برای مشارکت در فرآیند تصمیمگیری، بلکه برای توضیح و تبیین تصمیمات اتخاذشده. این یعنی نقش دانشگاه از «مشارکتکننده در تصمیمات» به «توجیهکننده تصمیمات» تقلیل یافته و حضور آن بیشتر بهعنوان ابزاری برای اقناع افکار عمومی تعریف میشود نه منبعی برای سیاستگذاری علمی و پیشگیرانه.
در چنین شرایطی، مسئله اصلی این نیست که دانشگاه چه میگوید؛ بلکه اینکه چرا سازوکار شنیدهشدن آن وجود ندارد؟ چرا مسیر نهادمند، شفاف و مؤثری برای انتقال تحلیلها، دادهها و هشدارهای دانشگاه به اتاقهای تصمیمگیری شکل نگرفته است؟ چه زمانی حکمرانی به این بلوغ میرسد که پیش از بحران به دانشگاه مراجعه کند، نه پس از آن؟ چه زمانی دانشگاه نه برای توضیح پیامدها، بلکه برای جلوگیری از آنها و طراحی آینده دعوت خواهد شد؟
تا زمانی که پاسخ روشنی برای این پرسشها پیدا نشود، شکاف میان «دانشی که موجود است» و «تصمیمی که اتخاذ میشود» همچنان پابرجا خواهد ماند. حکمرانی بدون مشارکت دانشگاه، همان راهی را ادامه خواهد داد که سالها پیموده است؛ راهی که محصول آن بحرانهای تکرارشونده، فرصتهای از دسترفته و تصمیماتی کوتاهمدت و واکنشی است. اگر قرار است آیندهای متفاوت رقم بخورد، باید گوش شنوا و سازوکار ارتباطی واقعی میان علم و قدرت ایجاد شود نه در زمان بحران، که پیش از آن؛ نه در مقام توجیه، بلکه در مقام مشارکت.











