امروز : سه‌شنبه 30دیماه 1404 | ساعت : 02 : 41

آخرین اخبار

ترامپ تلاش برای الحاق گرینلند را به ناکامی در دریافت جایزه نوبل صلح پیوند...

شفقنا - رئیس‌جمهور آمریکا، ترامپ، در پیامی کم‌سابقه به نخست‌وزیر...

پیام تسلیت حضرت آیت‌الله سیستانی در پی درگذشت علامه سید علی ناصر سلمان

شفقنا عراق ــ آیت‌الله العظمی سیستانی، مرجع عالی‌قدر جهان...

خبرها از توقیف هم میهن

شفقنا - برخی رسانه ها خبر داده اند که...

آمریکا از پوتین برای پیوستن به «شورای صلح» ترامپ دعوت کرد؛ تردید اروپا

شفقنا - ایالات متحده از پوتین، رئیس‌جمهور روسیه، برای...

روسای قوا: خود را به حل مشکلات متعهد می دانیم

شفقنا - «خود را متعهد می‌دانیم شبانه‌روز در جهت...

تشییع پیکر آیت الله سید هادی سیستانی فردا در نجف اشرف

شفقنا - تشییع پیکر آیت الله سید هادی سیستانی...

از رسانه ها / همگرایی نامتعارف خاورميانه

شفقنا- علی ودایع کارشناس بین الملل در روزنامه...

کانادا احتمال اعزام نیرو به گرینلند را بررسی می‌کند

شفقنا - منابع آگاه در دولت کانادا اعلام کردند...

تحویل سه جنگنده اف-۳۵ دیگر به اسرائیل توسط آمریکا

شفقنا - رژیم صهیونیستی، سه فروند جنگنده اف-۳۵ دیگر...

واکنش مهدی فضائلی به ترامپ

شفقنا - مهدی فضائلی عضو دفتر حفظ و نشر...

گزارش تصویری: مراسم ترحیم آیت‌الله سیدهادی سیستانی در قم

شفقنا - مراسم ترحیم و یادبود آیت‌الله سیدهادی سیستانی،...

دیدار حکیم و نوری المالکی

سید عمار حکیم با نوری المالکی، رئیس ائتلاف دولت...

خروج ناگهانی نیروهای آلمانی از گرینلند

شفقنا - گزارش‌ها حاکی از آن است که در...

پرسپولیس؛ جنس اوسمار جور نیست/ علامت سوال بزرگ

شفقنا- پرسپولیس در دیدار برابر فجر نمایش ناامید کننده...

خبرها از مصدومیت سفیر فلسطین در ناآرامی های تهران

شفقنا - عصر ایران نوشت: سفیر فلسطین در تهران...

جدیدترین توییت پزشکیان و هشدار به آمریکا

شفقنا -  مسعود پزشکیان رئیس جمهور در جدیدترین توییت...

مسوولان گاهی مسافرکشی کنند

شفقنا- ابراهیم عمران در روزنامه اعتماد نوشت:  شاید هیچ تجربه‌ای بدتر از بی‌پولی نباشد. حالتی که روان و ذهن آدمی به هزار جا می‌رود. از رهگذر این تجربیات است که می‌توان رهیافت‌های ذهن را سامانی داد و چه بهتر این تجربه‌ها در پس آن، درس گرفتن‌هایی هم باشد.

این مقدمه کوتاه و پیش قلیانی به قول قدما گفته شد تا از تجربه‌ای بنویسم که شاید به کار مدیران رده بالا و میانی مملکت آید. حسب عادت زمانی که از خودروی شخصی استفاده می‌کنم، چند نفری را طی روز سوار می‌کنم. نه از جهت کسب درآمد، بلکه بیشتر گپ زدن و اینکه بدانم در اطرافم چه می‌گذرد و چون آزگار نوشتن نیز دارم؛ مطمئن هستم بیشتر کمکم خواهد کرد. در یکی از این روزهای آلوده، قبل رفتن به خانه، از میوه‌فروشی سر راهم چند قلمی میوه و صیفی‌جات خریدم. در صندلی عقب گذاشتم‌شان. این روزها خرید میوه برای خیلی‌ها سخت شده و آنانی که هم می‌خرند؛ از نظر روحی روانی هماره در شش و بش قیمت‌های آن هستند و بالمال لذتی از خوردنش نمی‌برند. حال بگذریم از بی‌مزه بودن بیشتر میوه‌ها که گویی آنها نیز متوجه بی‌مزگی زندگی این روزها شده‌اند و در قوام این بی‌مزگی تلاش می‌کنند! وارد داستانی شویم که درگیری ذهنی ایجاد کرد. با خود گفتم حالیه که برای چند قلم میوه و صیفی مبلغی در حدود یک میلیون تومان پرداخت کردم، امروز تا مسیر خانه؛ چند نفری را سوار می‌کنم و اگر خواستند کرایه‌ای پرداخت کنند؛ قبول هم کنم. چه که بیشتر افرادی که سوار می‌شوند در بدو ورد می‌گویند شما به حتم کار اصلی‌تان نیست! و گویی دست پیش می‌گیرند که خودرویی رایگان جابه‌جایشان کند! و در این میان اگر پارامترهای دیگری هم در ماشینت باشد این دوستان زودتر به مرادشان می‌رسند. تقریبا ۲۰ کیلومتری تا خانه راه داشتم. می‌شد این‌گونه بنویسم که سه تا چهار خیابان اصلی را باید طی می‌کردم. دست بر قضا آن روز گویی مسافری نبود. یا همگان از مترو و تاکسی و اسنپ و تپسی استفاده کرده بودند. به خود گفته بودم دست‌کم نصف این مبلغ خرید را می‌توانم در بیاورم! آن حدی در ذهنم خطور کرده بود این موضوع که گویی سال‌ها پشت رل‌نشین بودم و دنده جابه‌جا می‌کردم سطح شهر! باری به وسط‌های راه همیشگی هم رسیده بودم ولی دریغ از یک مسافر.

با خود عهد کردم تا به سر اتوبان برسم حتما باید مسافری پیدا کنم و اگر هم نشد همین مسیر را برگردم و از اول شروع! نزدیک‌های ورودی اتوبان بودم. میانسال مردی با دو پلاستیک در دستش ایستاده بود. چراغی دادم و بسان راننده‌های حرفه‌ای شیشه را پایین دادم و از کتف کمی خم شدم و از مسیرش پرسیدم. به ادامه راهم تا حدودی می‌خورد. گفتم دربست می‌روم. انگار فشار قیمت‌های میوه خریداری شده؛ داشت اثر می‌کرد! مسافر سوار شد و روی قیمتی توافق کردیم. تا برسیم به مقصد از همه دری حرف شد. وقتی هم متوجه شد دستی بر قلم دارم؛ بیشتر بحث‌مان گل انداخت. القصه به مقصد که رسیدیم شماره کارت خواست برای واریز وجه؛ داشتم شماره را می‌خواندم در ذهن که یک‌هو به خود آمدم. گفتم مسیرم بود. مهمان من. گفت پس چرا این همه چک و چونه برای قیمت زدی؟ گفتم خواستم ادای دربستی‌ها را در بیاورم! و اینکه پایان سفر هم برای شما بیشتر خوشایند شود این نگرفتن کرایه! پیاده شد و رفت. من ماندم و کلی پرسش در ذهن. اینکه فشار خرید روزانه برای قشری از مردمی که نان و قوت‌شان به‌ روز هست؛ چقدر سخت و طاقت‌فرساست. اینکه ساعت‌ها در پی مسافر باشی و پیدا نشود. اینکه ماشینت قابلیت تبدیل شدن به تاکسی اینترنتی را نداشته باشد و هزاران انگاره‌های درست و غلط که ذهن را می‌شورد و می‌کاود. ای‌کاش مسوولان رده میانی اقتصادی و اجتماعی این بررسی‌های میدانی را جدی بگیرند. از حال و روز مردم فقط تئوری‌اش را ندانند.

گاهی سر زده به میان مردم بروند. مشتری شوند. خریدار شوند. برای آن تخفیف ساعت‌ها بازار را بگردند. درک کنند چند کیلو میوه خریدن یعنی چه؟ تازه این مردمانی هستند که هنوز دستشان به دهانشان می‌رسد به هر طریقی. بمانند بی‌نوا انسان‌هایی که در دل این قصه هیچ جایگاهی ندارند. گاهی مسافرکشی کنند بد نیست این مدیران تصمیم‌گیر؛ آن‌هم با ماشین‌های بعضا غیرایرانی‌شان. شاید شاسی آن ماشین‌ها به کمکشان‌ آید تا از قامتی بلندتر مشکلات مردم را رصد کنند. باور کنیم در دل مردم بودن به شعار نیست. زندگی کردن با آنان است. نگره‌ای که فقط حرفش را می‌شنویم. ناشناخته به میان مردم رفتن و دردشان را لمس کردن؛ حتی اگر نشود کاری برایشان انجام داد؛ هم به صواب است و ثواب …

 

اخبار مرتبط
اخبار مرتبط

پاسخ دیدگاه

لطفا نظر خود را وارد کنید
نام خود را بنویسید