شفقنا- استاد سید مجتبی حسینی در جلسه هشتم تفسیر سوره حجر آیات ششم و هفتم این سوره را تفسیر کرد که بدین شرح است:
بسم الله الرحمن الرحیم
(6) وَ قَالُوا يَا أَيُّهَا الَّذِي نُزِّلَ عَلَيْهِ الذِّکْرُ إِنَّکَ لَمَجْنُونٌ
(7) لَوْ مَا تَأْتِينَا بِالْمَلاَئِکَةِ إِنْ کُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ
ترجمه7 : اگر تو راست می گوئی برای ما چرا ملائکه نمی آوری ؟
(وَ قَالُوا يَا أَيُّهَا الَّذِي نُزِّلَ عَلَيْهِ الذِّکْرُ إِنَّکَ لَمَجْنُونٌ )
2 چیز را این ها ادعا کردند: 1- بر تو یک چیزی نازل شده است. از خودت در نیاوردی قرآن نفرموده که این ها گفتند تو از خودت یک چیزی را داری می گوئی. حتی نگفتند که اگر ادعا می کنی بر تو نازل شده یا إی کسیکه ادعا می کنی بر تو نازل شده ممکن است در جاهای دیگر این صحبت شده باشد ولی در اینجا؛ إی کسیکه ذکر بر او نازل شده. پس این گروه آدم ها (افراد) یک چیز هائی به نام نزول ذکر را قبول داشتند.
2- یک فرقی را بین حرف های معمولی و ذکر را در اینجا بیان کردند. اگر می فرمود: إی کسیکه ادعای ذکر می کنی؛ حتی نمی گفت ذکر؛ إی کسیکه ادعای یک حرفی را می کنی. ذکر یک بار معنائی خودش را دارد که بهش خواهیم پرداخت. ذکر حرف خاصی است. ذکر یک مطلب خاصی است. “یک مطلب خاصی بر اینتو نازل شده” تا اینجایش را نگفته تو ادعا می کنی؛ ولی تو مجنون هستی.
نکته ای قابل تأمل :
کسانیکه مخاطب پیغمبر در آن زمان بودند همه در همه چیز صفر کیلومتر نبودند به هر حال خیلی ها بودند که سابقه ادیان را داشتند اعتقاد به ادیان داشتند؛ اعتقاد چیزی به نام ذکر ولو به این عنوان نبوده ولی الآن در ترجمه اش به زبان قرآن می شود ذکر. چون ذکر بر پیامبران دیگر هم نازل می شد. ذکر برای اهل موسی هم بود. بنابراین ذکر تازگی نداشته. اگر این را خوب دقت کنیم متوجه می شویم خصوصا در آیه (9) إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّکْرَ فقط مستقیما نمی گوئیم: ذکر = قرآن. ذکر برای موسی هم بود. برای بسیاری از پیامبران هم بود.
بعدا توضیحاتی در این زمینه خواهیم داد اما فعلا می خواهیم ببینیم این ها چه کسانی هستند و حرفشان چیست.
می گویند تو مجنون هستی اگر تو راست می گوئی برای ما ملائکه را بیاور.
(مَجْنُونٌ)
مجنون را در فارسی می گوئیم دیوانه. دیوانه هم تقریبا خیلی معنای لغوی اش با مجنون عربی خیلی فرق نمی کند. ولی ما کسی را که کمی قاطی حرف می زند و یک جوری است و نمی فهمد می گوئیم دیوانه. دیوانه در فارسی یعنی دیو زده. دیو یک موجود موهوم یا تعریف شده برای مردم است یا هر چیزی. کسیکه آن ویژگی ها را داشته باشد به او می گوئیم دیوانه. اگر کمی فارسی لغتی اش را بخواهیم ترجمه کنیم می گوئیم دیو زده. دیو هم یک چیز عجیب و غریب است و خیلی هم نمی توانیم بگوئیم این یک موجود شناخته شده ای است. در عربی می گوئیم مجنون. مجنون یعنی جن زده. جن هم یعنی یک چیزی که پنهان است. چه بسا خیلی چیزهائی که پنهان باشد ما می گوئیم جن. جنین را از این جهت می گویند جنین چون پنهان است. یک چیزی هست اما پنهان است نمی دانیم چیست. لذا می گوید تو مجنون هستی. باید به این کلمه مجنون توجه کنیم دارای نکته است. ما دیدیم تو یک حرفهائی می زنی نمی توانیم به آن حرفها بی توجه باشیم. چنانچه یک عده دیگری این حرفها را از پیغمبر شنیدند و گفتند این ساحر است. چون روی ما تغییرات و تاثیراتی ایجاد کرده که نمی خواهیم قبول کنیم که درست است ولی تغییر جدی است لذا گفتند سحر دارد می کند.
بعضی ها می گویند تو کاهن هستی. کاهن از مقام ساحر از جهتی پائین تر ولی از جهتی بالاتر است ولی وجه مشترکشان این است که حرف های غیر معمول می زنند. یا حرف هائی می زنند که روی آدم تأثیر غیر معمول یا بیش از معمول دارد. کاهن یا ساحر تقریبا در همسایگی این ها می گوئیم شاعر. باز در قرآن دارد که تو شاعر نیستی. یعنی حَرفِ خاص است اما شعر است !! روی من تأثیر گذاشته !! طرف شاعر است !!
پس از این کلمات متوجه می شویم موقعی که پیغمبر دارند صحبت می کنند آن چیزیکه می گویند ذکر؛ حالا ما می گوئیم قرآن یا هر چیز دیگری؛ آن ذکر با حرف معمولی پیغمبر فرق می کرده. یعنی اگر پیغمبر می گفته با هم برویم جنگ؛ نمی گفتند تو ساحر هستی فوقش می گفتند ما نمی آئیم. اگر پیغمبر مثلا می گفت الآن ماه شب 14 است؛ کسی نمی گفت ساحر. کسی نمی گفت مجنون. بله اگر همه ماه را نگاه می کردند و می دیدند که این ماه به ماه شب 5 می خورَد کسی به نام پیغمبر می گوید این ماه شب 15 است حالا ممکن است یک چیزی بگویند. یا بگویند خل است یا بگویند مجنون؛ کاهن؛ ساحر است. پس مجنون گفتنی که این ها به پیغمبر می گویند معلوم است که حرف پیغمبر برای این ها کمی متفاوت از حرفهای آدم های معمولی و گفتمان معمولی انسانها است.
این گفتمان غیر معمول است که باعث می شود یکی بگوید این حرف وحی است و بپذیرد، و یکی هم می گوید این کاهن و ساحر و شاعر و مجنون است. و هر کدام از این عنوانها به دلیلی گفته می شود. (مؤمنون70) أَمْ يَقُولُونَ بِهِ جِنَّةٌ بَلْ جَاءَهُمْ بِالْحَقِّ وَ أَکْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ کَارِهُونَ رمزی را بیان کرد. این ها به پیغمبر می گویند درش یک جنی حلول کرده؛ نفوذ کرده؛ در حالیکه این برایشان حق را آورده ولی (أَکْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ کَارِهُونَ) تو برای چه می گوئی جِنّ ؟ چون تو نسبت به حق کراهت داری. کراهت تو باعث می شود نسبت به حق گاردی بگیری و به همین دلیل می گوئی گوینده مجنون است. کراهت داشتن دلایل متفاوتی ممکن است داشته باشد. حرف حق با عُرف معمول ما سازگار نباشد. نمی خواهند بپذیرند کاری که مدت ها می کردند مشکل دارد بنابراین طرف مقابل را متهم به مجنون بودن می کنند.
پاورقی(بحث های فلسفه تاریخ؛ جامعه شناختی های هِگِل(Hegel) است در تناسب بعدی مارکسیستی) : در بحث های این مدل جامعه شناختی های مارکسیستی که ریشه اش بیشتر هِگِلی(Hegel)است، حرفهائی که هر کسی می زند برتافته از فضای روزگارشان است. ریشه را در مسائل اقتصادی می بینند و ابزار تولید. زیربنا ابزار تولید است و روبنای بقیه جلوه های زندگی بشر یعنی در واقع بقیه رخساره های زندگی اجتماعی بشر است. می گوید اگر هنرشان این است؛ اگر در واقع روابط اجتماعیشان این است؛ اگر فرهنگ مادیشان این است؛ اگر فرهنگ معنوی شان این است؛ همه را خیلی راحت می گویند علتش ابزار تولید آن مقطع از تاریخ است. آن هائی که می خواستند حرف را برای خودشان درست بکنند خیلی دقیق هم رویش کار می کردند.
نقل از کتاب اسلام در ایران اثر پطروشفسکی(Petrushevsky)
تاریخی از دوران پیامبر بیان کرده بود با جزئیات که ما مشابه آن را در تاریخ های دیگر تاریخ اسلام نداریم که حتی مثلا می خواست بگوید نوع لباسشان این بود ؛ نوع منزلشان اینجوری بود ؛ عکس های در خانه شان اینجوری بود. ما فرهنگ مادی و فرهنگ معنوی داریم:
فرهنگ مادی : آن ابزاری است که باهاش زندگی می کنند مثل قاشق و چنگال و لباس و …
فرهنگ معنوی : دیالوگ ها و ارتباطات و کلمات و این هائی که ما کلا به اسم فرهنگ می گوئیم
خیلی جزئی توضیح داده بود .
این ها معتقد بودند پیغمبرها و مصلحین و غیره در واقع برآمده از شرایط اقتصادی و اجتماعی آن موقع بودند و مِنجمله زیر بنا هم که اقتصاد و ابزار تولید است. مسلمانان در این زمینه خیلی کار نکردند ولی خودشان خلاف نظریه خودشان را در مناطقی دیدند و اتفاقا وقتی به ما می گویند پیغمبر مجنون است؛ معلوم می شود این حرف خیلی متناسب با فرهنگ آن زمان نبوده است. این موضوع را به زبان دیگری در اول سوره علق گفتم. اولین آیاتی که بر پیامبر نازل شد صحبت از علم و قلم شد (علق1) اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّکَ الَّذِي خَلَقَ (2) خَلَقَ الْإِنْسَانَ مِنْ عَلَقٍ (3)اقْرَأْ وَ رَبُّکَ الْأَکْرَمُ چرا (الْأَکْرَمُ) ؟ (4)الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ در جامعه جاهلیت که بیسواد زیاد است در جزیرة العرب شاید می گفتند فقط 17 نفر با سواد هستند؛ همچین جذابیتی نیست که کسی بخواهد در این شرایط دم از قلم بزند. به غیر تاریخ به کتاب ها و داستان مراجعه کنید و ببینید در جوامع جاهلی حتی نمی خواهم بگویم جاهلیتی؛ در جوامع جاهلی درس خواندن ننگ بود. در چنین جوامعی فقط یک آدم معمولی باشد و بخواهد بگوید من می خواهم دنبال جذب شما باشم حداقل در آنجا نباید شروع کند از علم و قلم حرف بزند این در جای خودش. اما در اینجا: تحلیلی جالب برای کسانیکه بخواهند با نگاه جامعه شناختی؛ ادبیات جامعه شناختی و روانشناسی اجتماعی و غیره نگاه کنند. اینکه به شما می گویند مجنون؛ یعنی حرف هایت یک جور خاصی است. هم عین دیالوگ های معمولی ما نیست. چرا توهین نکردند؟ چرا او را نکُشتَند و نگفتند این دارد خیلی خلاف ما حرف می زند؟ یا آن هائی که می گویند قرآن و پیامبر همین حرف ها را از زبان خود مردم گرفته بود. چون بعضی هاش در قرآن هم هست که دارد لسانه اعجمی (نحل103) لِسَانُ الَّذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ بعضی وقت ها می گفتند از سلمان یاد گرفته. بعضی وقت ها می گفتند از ایرانی هائی که با آن ها ارتباط داشته دارد مطالب آن ها را می گوید و غیره. اگریک چیزی بودکه معلوم بودریشه اش چیست؛ مال یک فرهنگ مشخصی بود؛ جا نداشت کلمه مجنون؛ کاهن؛ ساحر و شاعر را بگویند.
مجنون بودن یک اطلاع جامعه شناختی به ما می دهد؛ یک اطلاع تاریخ فرهنگی به ما می دهد که چرا به این آدم گفتند مجنون؟ برای اینکه حرف ها برایشان قابل هضم با ادبیات روز نبود. مجنون یعنی حرف و رفتاری را از من می بینید که با عُرف جامعه تان سازگار نیست. اینکه بعضی می گویند اسلام آن چیزهائی را که در عُرف جامعه بوده امضاء کرده؛ خیلی هایش را اتفاقا امضاء کرده به علت اینکه ریشه در سنت ها و ادیان سابق داشته بعضی هایش هم روابط اجتماعی بوده و مشکلی نداشته و این روابط دارد کار خودش را انجام می دهد. ولی اینجوری نبوده که هر چیزی که عُرف بوده را امضاء کرده باشد.
مطلبی قابل تأمل :
بعضی وقت ها شما ممکن است یک کاری بکنید درست است اما با فرهنگ زندگی معمولی و زندگی روز مره سازگار نیست آماده باش که بهت بگویند تو دیوانه هستی.
همه کارم زخودکامی به بدنامی کشید آخر نهان کِی ماند آن رازی کزو سازند محفلها
متاسفانه در این زمینه هم افراط و تفریط وجود دارد . خالف تُعرَف برای اینکه مشهور بشوی.
در جامعه که همه پاهایشان لنگ می زند و یکی درست راه می رود می گویند مریض است! می خواهم نکته مهم تری در ذهنتان بیاید. (شوری15) وَ اسْتَقِمْ کَمَا أُمِرْتَ مال اینجا ها هم هست. منتهی (لِلْحَقِّ کَارِهُونَ) . (خالف تُعرَف) خودش بیماری است. امیرالمؤمنین را دیدند مثل بقیه که در اموال و ثروت و شهرت و غیره خودکشی می کنند ایشان نمی کند می گویند یقولون لقد خولطوا به این ها می گویند قاطی کرده علی نگفت متقین قاطی کردند رفت یک پله بالاتر لقد خالطهم امر عظیم یک امر عظیمی با این ها مخلوط شده است. گاهی وقت ها یک امر عظیمی با کسی آمیخته می شود که با همه مردم کارهایش فرق می کند. البته افراط و تفریط ممنوع . کن فی الناس فلا تکن مع الناس
اگر پیغمبر دنبال مشتری و مرید جمع کردن بود کاری نمی کرد که به او مجنون بگویند. اتفاقا اگر دنبال مشتری جمع کردن بود می آمد با آن پارادایم هائی(Paradigm) که برای شما مطلوب و مقبول است خودش را معرفی می کرد. برای دلیل بر پیامبری پیامبر شهادت دادن سوسمار و ماه دو تکه شدن و غیره را بگذار کنار که ذهنت درگیر شود کدام بوده کدام نبوده. دلیل مهمتر پیغمبری پیغمبر این است که فرمود: من چه موقع گفتم من علم غیب دارم؟ در اینجا هم نفرموده دارم یا ندارم! در صورتیکه در آن جامعه جاهلیت زده اگر کسی دو چشمه بیاید همه مریدش می شوند. همین الآن در شهرها و کشورهای متمدن همینطور است. از دید شخص من این شخصی که در حدود 600 میلادی ادعای پیغمبری کرد یکی از دلایلی که ایشان راست می گوید همین است. تازه پیغمبر می فرمود دست من نیست مصداقش در آیه 8 همین سوره : ((8) مَا نُنَزِّلُ الْمَلاَئِکَةَ إِلاَّ بِالْحَقِّ) کار دست خدا است. ما چه کاره هستیم. مواظب باشیم این جاهلیت در قلب خودمان نباشد. در جامعه جاهلیت زده که به جای اینکه دنبال حق باشند؛ دنبال یک سری حرکت های انفجاری بزرگ باشند پیغمبر خیلی راحت تر می توانست آدم ها را دور خودش جذب کند. 23 سال اصلا احتیاج نداشت. دو تا حرکت و خبرش در کل عالَم می پیچید. در تاریخ مصداقش زیاد است مثل مانی و مزدک و غیره و به هر حال مردم جذب شدند.
بنده خیلی در مورد معجزات تاریخی که به پیغمبر نسبت می دهند بحث نمی کنم نه نفیا و نه اثباتا. اگر قرار بود پیغمبر دروغ گو باشد کارهای بهتر از این را انجام می داد. کاری نمی کرد که جا به جای قرآن بگویند تو دروغ گفتی ! تو مجنون هستی ! حتی اگر به او می گفتند مجنون در کتاب نمی آورد.
داستان نمی گوئیم داریم به این موضوع إشاره می کنیم.
همه کارم زخودکامی به بدنامی کشید آخر نهان کِی ماند آن رازی کزو سازند محفلها
درس بگیریم از پیغمبر برای خودمان(وَ اسْتَقِمْ کَمَا أُمِرْتَ) خیلی وقت ها مسیر شما درست است کارتان (لِلْحَقِّ) است اما انواع و اقسام به شما برچسب هائی می زنند که میدان را خالی کنید. افراط و تفریط نکنید و تا آنجائی که می توانید به زبان مردم حق را بیان کنید. تَخَلَّقوا باخلاق الناس و إلّا…. با اخلاق مردم زندگی کن و إلّا با تو دشمنی می کنند. حتی در روایات دیگر دارد اگر کسی از مؤمنین در یک درجه پائین تری از دین است مثلا درجه دو است شما مسائل درجه سه را روی او پیاده نکن. هر حرفی را هرجائی نباید زد. متاسفانه رسانه ها در حال حاضر طور دیگری عمل می کنند. یا جهل است یا نفس است. جامعه خودتان را نشناختید. (وَ قَالُوا يَا أَيُّهَا الَّذِي نُزِّلَ عَلَيْهِ الذِّکْرُ إِنَّکَ لَمَجْنُونٌ) گفتند که إی کسیکه ذکر بر تو نازل شده؛ تو مجنون هستی. شاید یکی از روی خوش بینی گفته باشد. همه هم که روز اول دعوا نداشتند. فامیل بودند. رفیق بودند. پیغمبر آدم محترمی در جامعه بود. ابوطالب و عبد المطلب محترم بودند. شما همه طیف و همه جور نگاه را در نظر بگیر. لذا به ابوطالب می گفتند پیغمبر یک سری چیزهائی می گوید او را راهنمائی کن. ولی یک چیزهائی را قبول داشتند . این را قبول داشتند که این حرف ها حرف های معمولی نیست . وإلّا نمی گفتند(نُزِّلَ عَلَيْهِ الذِّکْرُ)
نگفتند إی کسیکه داری حرف های پرت و پلا می زنی خودت را درست کن. اگر کسی به عوالِم غیبی اعتقاد نداشته باشد نزول را قبول ندارد. جالب است که قرن ها بعد بعضی ها که وحی پیغمبر را قبول ندارند حتی صحبت از نزول نمی کنند؛ می گویند پیغمبر صعود کرده و یک چیزهائی را دیده است. یعنی خیلی صریح دارد نزول را رد می کند. ما نمی گوئیم پیغمبر صعود ندارد. قرآن فرمود ما پیغمبر را معراج بردیم (اسراء1) لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا می خواهیم آیاتمان را به او نشان بدهیم. ولی اینجوری نیست که همه چیز مال صعود نفس پیامبر است بسیاری دیگر مربوط نزول آن آیات بر پیغمبر است. کل قرآن یک دانه اشت صعود است که محتوایش را هم ما متوجه نشدیم چه چیزی به پیغمبر نشان داد در روایات معراجیه گفته شده گویا این گفتن هم بخشی از قضیه است که همانجا هم فرمود (لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا) بخشی از آیاتمان را. لذا پیغمبر در شأن مُنزَلٌ عَلَیه قرار گرفته به او نازل شده. بنابراین یکی از نکاتی که در آیه دارد ذکر می کند و آیه هم رَدَش نکرده این است که این ها هم معتقدند به نزول یک چیزی.
جنس قضیه معلوم است که مال یک عالَم دیگری است. این که چه حرفی را چه کسی با چه زبانی می زند؛ همه این ها مؤثر است. درآیات قبل درهمین سوره حجرچند بار متذکر شده قضیه فقط یک گزاره نیست بخواهیم در موردش قضاوت کنیم. حتی در مورد صوت صحبت کردم. اینکه چه کسی دارد این حرف را می زند. آن پیغمبری که(توبه6)وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِکِينَ اسْتَجَارَکَ فَأَجِرْهُ حَتَّى يَسْمَعَ کَلاَمَ اللَّهِ یعنی آن موقعی که کلام در حال خروج از دهان پیغمبر است، قرآن اسمش را می گذارد(کَلاَمَ اللَّهِ) پس بنابراین ناگزیر که بدانید این تأثیراتی روی آدم ها می گذارد. حتی یک حرف معمولی بزند. چون پیغمبر است. ما شناختیم او پیغمبر است. او خودش متوجه نشد که از کجا این تأثیر در ما ایجاد شد.
نکته ای بسیار خاص :
گاهی وقت ها یک آدم خوش نفسی به شما یک حرف معمولی می زند. خودش هم می داند یک حرف معمولی زده است. ولی این تأثیر را روی تو گذاشته است. چون تأثیر از جای دیگری است. حالا اینکه گفتیم مربوط به آدم های معمولی است. پیغمبر خدا وقتی حرف چه؟ کسی نزد پیغمبر آمد و گفت شنیدم تو پیغمبر هستی؛ حرفت را بگو ببینم چه می گوئی. پیغمبر فرمود (زلزله7) فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ (8)وَ مَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرّاً يَرَهُ گفت : صدق الله العلی و العظیم و رفت. مسلمان شد با همین دو آیه.
(نُزِّلَ) و (الذِّکْرُ) و (مَجْنُونٌ) در این آیه کلی حرف داشت. از این کلی حرف ما چندتاش را بیان کردیم.
وجود پیامبر وجودی است که نزول را خوب گرفته و خوب ارائه داده است.
آن هائی که(لِلْحَقِّ کَارِهُونَ) هستند کراهت دارند حرف حساب بشنوند مجبورند تدافعی یک چیزی را بگویند. (أَمْ يَقُولُونَ بِهِ جِنَّةٌ بَلْ جَاءَهُمْ بِالْحَقِّ وَ أَکْثَرُهُمْ لِلْحَقِّ کَارِهُونَ) نتیجه: اگرمی خواهی برداشت اشتباه از یک پیام ایجاد نکنی نسبت به حق کراهت نداشته باش وإلّا اتفاقا خیلی تحلیل خوبی هم خواهی کرد. تحلیلت هم اینقدر پیچیده است که نه خودت متوجه می شوی و نه دیگری. اینکه می گوئیم تو مجنون هستی چیز ساده ای نیست بالاخره یک تناسبی باید داشته باشد که بگوئیم مجنون. فرض کنید پیغمبر خرما می خورد و هسته اش را هم کناری می گذارد. به او نمی گویند مجنون؛ این که کار مجنون نیست. حتما یک چیز خاصی است. من چگونه خودم در مقابل این گزاره هائی که بار مسئولیت برایم می آورد خودم را راحت کنم ؟ برای اینکه به حق کراهت دارم خودم را راحت می کنم و می گویم : مجنون است.
نکته ای دیگر:
بخشی از مکانیزم های دفاعی ما در برابر حق این است که برچسب های مجنونانه بزنیم. تا خودمان شب با خیال راحت بخوابیم. جنون را من گفتم ولی همه چیز را می توانیم در آن بگنجانیم.











