شفقنا- استاد سید مجتبی حسینی در جلسه دهم تفسیر سوره حجر به تفسیر آیه هشتم این سوره پرداخت.
به گزارش شفقنا، در ادامه متن سخنان استاد حسینی در جلسه دهم تفسیر سوره حجر را می خوانید:
بسم الله الرحمن الرحیم
(8) مَا نُنَزِّلُ الْمَلاَئِکَةَ إِلاَّ بِالْحَقِّ وَ مَا کَانُوا إِذاً مُنْظَرِينَ
ترجمه 8 : و ما نازل نمی کنیم ملائکه را مگر به حق. در اینصورت آن ها مهلتی بهشان داده نمی شود.
مروری بر جلسه(9) گذشته(ملائکه و ائمه) :
آن ها می گفتند اگر راست می گویی ملائکه را بیاور. بعد گفتیم اصلا مگر می شود ملائکه را دید. اول گفتیم نمی شود دید و بعد گفتیم چرا اتفاقا قوم لوط اینجوری که ظاهر آیه نشان می دهد ملائکه را دیدند و گفتند این ها را بده مال ما باشند یا ابراهیم و همسرش ملائکه را دیدند حالا این هائی که فعلا قرآن گفته از آن طرف گفتیم خود حضرت زهراء که مقامشان مشخص است در روایت می گویند ایشان مُحَدِّث یا مُحَدَّث است یعنی اهل صحبت کردن با ملائکه است نه دیدن ملائکه. صراحتا هم در مورد امیرالمؤمنین نداریم که ایشان دیده اند. ولی شنیدن را داریم که ائمه مُحَدِّث و مُحَدَّث هستند. یک جمله ای از پیامبر نقل شده که ظاهرا فریقِین هم نقل کردند فرمود : أنک تسمع ما أسمع و تری ما أری إنا أنک لست بنبی إی علی تو هرچه که من می شنوم می شنوی هرچه من می بینم تو هم می بینی (مشکل سر این است می شنوم را قبول داریم) مگر اینکه تو نبی نیستی.
نهج البلاغه : سمعت رنة من الشیطان جیغی از شیطان را شنیدم به پیغمبر عرض کردم این داستان چیست ؟ فرمود : این شیطان بود و مأیوس شده بود ازکارهائی که می خواست بکند. پس آنجا هم علی عرض کرد من شنیدم قضیه دیدن نبود. آن هم شیطان نه ملائکه. این جمله(أنک تسمع ما أسمع و تری ما أری) را پیامبر بعدش فرمود . خیلی از مواقع هم پیغمبر مَلَک را ندید بلکه می شنید. و در قرآن هم دارد (شوری51)مِنْ وَرَاءِ حِجَابٍ أَوْ يُرْسِلَ رَسُولاً فَيُوحِيَ وحی می کند من وراء حجاب حرف می زند.
در اینجا کار کمی پیچیده شده است. در اینکه اصلا ملائکه را می شود دید ؟ یا نمی شود دید ؟ (به شرح دعاء سوم صحیفه رجوع کنید) بحث ملائکه درطی تاریخ هم دربحثهای قرآنی مطرح می شود وشده است وهم یک مقداری دربحثهای حِکَمی خیلی ضعیف فلسفی وحِکَمی که یک جوری که بالاخره بگویند این چجور موجودی است ؛ چون فلسفه اسم خودش را گذاشته شناخت وجود. بنابراین این هم وجود دارد یا ندارد و اگر وجود دارد ؛ جنسش چیست؟ می خواهند هم در این زمینه یک حرف هائی بزنند. من پیش بینی ام این است که در آینده حتی این بحث در حوزه دانشمندان فیزیک ؛ فیزیک های سطح بالا ؛ آن هم مطرح بشود ؛ در آینده. دلایلی هم برای خودم دارم ولی فعلا مطرح نکردم به این زودی هم نمی توانم مطرح کنم. مگر یک اتفاقاتی بیافتد که شاید بگویم. پس یکی از مسائل این است که جنس این ملائکه چه هست؟ اصلا می شود دیدشان یا نمی شود دیدشان. می گوئیم این ها موجوداتی هستند که غیر مادی هستند. جزء مجردات هستند. نمی شود دیدشان. پس این هائی که می گویند دیدنشان چیست؟ ملائکه را آن ها ندیدند ولی در واقع در دید چشمیشان به عنوان ملائکه دیدند. یا روایاتی داریم (غیرقوی) که ملائکه می گویند به هر قیافه ای که می خواهند در بیایند مگر به شکل فلان و فلان و فلان؛ مثل یک سری حیوانات بدنام. شیطان ها هم دیدنی نیستند. ولی آن ها هم می توانند گاهی وقت ها در مواقعی به شکل هائی در بیایند. این ها همه آن چیزهائی است که در فضای فکری و اعتقادی ما قرار دارد و هیچ کدام هم به قوت و قدرت قرآن نیست ما بخواهیم در موردش حرف بزنیم .
در مجموعه آیات قرآن این است که هر وقت ملائکه دیده شدند در یک زمانی بوده که در مسیر یا در خود قضیه یک عذابی بوده چه زمان لوط که قرآن صراحت دارد چه زمان ابراهیم که در واقع مال همان قضیه لوط است.
آن موقع هم به ایشان میگوید برای چه آمدید؟ می گویند ما داریم می رویم سراغ قوم لوط. یعنی ما به طور طبیعی به طور عادی با شما الآن کاری نداریم. ما آمدیم سر راه یک دانه هم به شما بشارت بدهیم و برویم. حالا این فقط از جهت این خوب است که بگوئیم هر وقت ملائکه نزول پیدا می کنند یک اتفاق مهمی دارد می افتد و بیشتر در قضیه عذاب است. سر راه ؛ پیغمبری مثل ابراهیم ملائکه را می بیند یا لااقل با او صحبت می کند که اصلا درش تردید نیست. اما این دفعه که آمدند به خاطر قضیه قوم لوط است و همین این باعث شد که تعجب بکنند که این ها چه کاره هستند که اینجا آمدند؟ و نشناختند که این ها ملائکه هستند. جلویشان غذا آوردند. غذا را نخوردند. این ها حرف های ساده ای نیست که همینجوری داریم می گوئیم. ابراهیم جلوی این ها غذا گذاشته و این ها نخوردند و می گوید(حجر52)إِنَّا مِنْکُمْ وَجِلُونَ و هنوز هم این ها را به عنوان ملائکه نمی شناسد. میگوید چرا این ها غذا نمی خورند؟ رسم بر این بود که اگر کسی مهمان بشود در جائی و غذای صابخانه را نخورد از او می ترسند چون اگر مهمان غذا می خورد به صاحبخانه خیانت نمی کرد و او را نمی کُشت. این ها که غذا نخوردند ابراهیم و همسرش ترسیدند. یعنی کسی مثل ابراهیم اول کار تشخیص نداد یا بُروُز نداد که شناخته است. درست تر بگوئیم اما وقتی می گوید (إِنَّا مِنْکُمْ وَجِلُونَ) ما می ترسیم (منظور خانواده اش بوده) ؛ این ها گفتند نترس (لاَ تَوْجَلْ) ما ارسال شدیم برای قوم لوط. ولی در صحبت های بزرگانی مثل مریم ؛ مثل زکریا یک چیزهائی دیدیم که إنگار یک خبری از ملائکه هست. لااقل آن موقعی که آن طرف به مریم گفت سلام علیکم درودیوار نبوده که یک شبه آدمی بوده که گفته می ترسم این کارها را نکنید زشت است. پس ممکن است مریم هائی هم یک موقعی یک چیزی دیده باشند.
سؤال : در قضیه جنگ بدر صحبت سر این بود که ملائکه آمدند و مسلمانان را یاری دادند. اگر کفار ملائکه را می دیدند همانجا باید تشخیص می دادند که کار خطرناک است ولی نفهمیدند. گفتیم بر اساس بعضی از روایات پیامبر به علی فرمود آن بادی که خطرناک است آن اسرافیل و میکائیل و جبرئیل بوده یعنی اگر حضرت این ها را می دید خب متوجه می شد ملائکه هستند.
نکته اول : دیدن ملائکه دیدن جسمی عادی، شدنی نیست
نکته دوم : حضور ملائکه همراه با یک اتفاق سنگین است با یک کار معمولی نیست که یکی از معانی که در آیه دارد (مَا نُنَزِّلُ الْمَلاَئِکَةَ إِلاَّ بِالْحَقِّ) یعنی اینکه ما ملائکه را نازل کنیم همینجوری به خواسته ما نیست نزول ملائکه به حق است که خیلی از پاسخ ها از همین کلمه (بِالْحَقِّ) باید در بیاید. پس بنابراین ملائکه همینجوری دست مالی شدنی نیستند که هر کس بخواهد ببیند و فردا کسی ادعا کند نیست. اگر شرایط فوق العاده خاص استثنائی نباشد؛ عذاب است. یا اگر بخواهیم کلمه را یک گزاره درست تری بگوئیم اگر این ملائکه برای آدم های فوق العاده مهم و برای مسأله خیلی فوق العاده مهمی نیامده باشند مطمئنا هر وقت ملائکه بیایند یک خبر خطرناکی است. لذا آخر آیه می فرماید (وَ مَا کَانُوا إِذاً مُنْظَرِينَ) وقتی ملائکه می آیند تو دیگر حق تصمیم گیری و حق حالا برم توبه کنم را نداری. مثل ملکه ای که برای مرگ می آید. وقتی جناب عزرائیل تشریف می آورند برای مرگ آن موقع دیگر جائی و زمانی کسی برای توبه یا هر کار دیگری ندارد. پس بنابراین آمدن ملائکه فعلا و دیدنشان هر وقت اتفاق بیافتد منتظر یک خبر خیلی جدی باشیم. این ها می گفتند اگر راست می گوئی ملائکه را بیاور (لَوْ مَا تَأْتِينَا بِالْمَلاَئِکَةِ إِنْ کُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ) چرا برای ما ملائکه نمی آوری اگر راست می گوئی؟ حضرت جوابشان را گذاشت خدا بدهد. خدا فرمود : (مَا نُنَزِّلُ الْمَلاَئِکَةَ إِلاَّ بِالْحَقِّ)
مطلب دیگری متوجه شدیم شاید در معنای ( بِالْحَقِّ) کمی ما را کمک کند. اینجا فرمود : ما نازل نمی کنیم و نفرمود : من نازل نمی کنم. بسیاری ازکسانی دربحثهای تفسیری گفتند استعمال “ما” برای تفخیم است مثالی که می زدند: ناصرالدین شاه می گفت ما سلطان بن سلطان. دستور داده ایم که فلان. به این عنوان می گویند خدا هر کجا که گفته “ما” این برای تفخیم است. خیلی این موضوع را گفتند و طرف مقابلی الآن خواهیم گفت از نظر تکرار کم است. چون جاهائی که بیشتر نیاز تفخیم است خدا “ما” نفرموده منجمله جاهائی که صحبت از عبادت است هیچ موقع نفرمود “أَنِ اعْبُدُونا” بلکه فرمود (یس61) أَنِ اعْبُدُونِي جاهائی که صحبت سر عبادت باشد اصلا “ما” نداریم. جاهای دیگر بعضی جاها “ما” و بعضی جاها “من” را آورده است. بنابراین احتمال این قضیه راضعیف میکند که بگوئیم “ما” برای تفخیم است . حالا ممکن است در تأئید نظریه تفخیمی بگوئیم آنجائیکه عبادت است برای اینکه نکند شبهه ای پیش بیاید؛ شرکی پیش بیاید؛ خدا دراینجا تفخیم را گذاشته کناروازمتکلم وحده استفاده کرده است. این توضیح در واقع آبرو دادن به آن نظریه تفخیمی است. اگر بگوئیم (مَا نُنَزِّلُ) منظور این است که ما نازل نمی کنیم. چنانچه خدا خیلی جاهای دیگر هم که با ملائکه انجام داده؛ یک جائی به خودش نسبت داده و یک جائی فرموده “ما”. بعد در جاهای دیگر دیدیم این ما چه کسانی هستند؟ مثلا : ملائکه هستند؛ مثلا سر مرگ؛ یک جا (زمر42) يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ است. یک جا “ما” است. یک جائی باران است ؛ یک جائی رزق است ؛ یک جائی تولد و زایمان است و غیره. بعدا می بینیم برای هر کدام هم یک ملائکه ای وجود دارد.
اگر اینجوری بگوئیم (مَا نُنَزِّلُ الْمَلاَئِکَةَ إِلاَّ بِالْحَقِّ) چند معنا ممکن است در این (بِالْحَقِّ) پیدا کنیم. ملائکه را ما نازل نمی کنیم مگر با حق. نه اینکه فقط کارمان حق است بلکه ایشان را با یک چیزی به نام حق نازل می کنیم. آن حق چیست ؟ یک موقع ممکن است آن حق روحی باشد که الآن اینجا کاراو حق است (مَا نُنَزِّلُ الْمَلاَئِکَةَ إِلاَّ بِالروح) یعنی اگر ملائکه ای را هم نازل می کنم منِ خدا؛ همانطوریکه همه چیز عالَم را بر اساس یک اسبابی انجام می دهم؛ اگر ملائکه ای را هم دارم نازل می کنم یک سیستمی دارد. مثلا باید با روح نازل بشوند یا روح بهشان بگوید شما بلند شوید و بروید. کُلا مجموعه چیزهائی که ما از آیات خصوصا و در روایات و خصوصا ادعیه و منجمله دعاء 3 صحیفه را که نگاه می کنیم این است که ؛ این اتفاقا برای جهان شناسی خیلی خوب است. به همین جهت می گویم یک موقعی ممکن است دانشمندان علوم تجربی که سطح علوم تجربی شان خیلی رفته بالا چون مثلا فیزیک در سطح فوق العاده فوق العاده بالایش در واقع پهلو می زند به یک نوع فلسفه ای برای خودش و اصلا بدون فلسفه نمی توانند تصور خودشان را تکمیل بکنند این یک سازماندهی در نظام عالَم است. یک شبکه ای است به نام شبکه ملائکه.
چرا در جنگ بدر گفت 1000 ملائکه و فرمانده اش هم جبرئیل ؟ این 1000 تا فرقشان با آن 1000تائی که با میکائیل آمدند چیست ؟ چرا به یکباره 3000 تا با جبرئیل نیامدند ؟ پس کار جبرئیل با میکائیل ؛ میکائیل با اسرافیل ؛ اسرافیل با جبرئیل فرق می کند. در صورتیکه از دید ما همه اش انیمیشن است و خدا دارد می گرداند. می خواهم تصور درست از خدا و جهان بینی داشته باشیم. این یک سازمان دهی دارد؛ یک شبکه تشکیلاتی داریم به نام ملائکه؛ این شبکه تشکیلاتی ملائکه طبق آن آیه که فرمود ملائکه را نازل نمی کنیم إلّا بالروح یعنی روح است که این ها را می آورد آن وقت این بالْحَقِّ ممکن است یک جا ما را کمک بکند در معنای آن بـ . (بِالْحَقِّ) . یعنی این طفلک ها یک چیزی پراندند.
خودشان هم نفهمیدند چه می گویند. مثال : کودکی در فرودگاه به پدرش می گوید هواپیما را جیب من بگذار چون تصوری از طول و عرض و حجم و ابعاد ندارد. این ها هم یک چیزی گفتند. ممکن است که خیلی هم غلط گفتند. خیلی اشتباه گفتند. ولی حجم قضیه اصلا این حرف ها نبود اگر حجم را می فهمیدند باید می دانستند که این سؤال ؛ سؤال نا مربوطی است. جوابش هم جواب از نوع دیگری می شود. آن ها به پیغمبر گفتند (قَالُوا يَا أَيُّهَا الَّذِي) ؛خطاب به پیغمبر است ؛ ولی جواب از پیغمبر نمی آید. جواب می آید (مَا نُنَزِّلُ الْمَلاَئِکَةَ إِلاَّ بِالْحَقِّ وَ مَا کَانُوا إِذاً مُنْظَرِينَ) ما نازل نمی کنیم. ما؛ یک موقع است به معنای اینکه خدا خیلی مهم است. با فخامت صحبت شده. ولی می فرماید : ما نازل نمی کنیم.
لذا دقت که می کنید نزول ها یک جاهائی مفرد و یک جاهائی متکلم مع الغیر است و جاهائی هم متکلم وحده است.
این متکلم مع الغیر را باید شناسائی کنیم. این داستانش چیست؟ اگر تفخیم است خب همه جا تفخیم باشد . چرا متکلم وحده از تفخیم آمد بیرون؟! پس هر وقت خدا می فرماید عوامل دیگر هم در این کار دخالت دارند ؛ همیشه از “ما” استفاده کرده است. اینجا می فرماید (مَا نُنَزِّلُ الْمَلاَئِکَةَ إِلاَّ بِالْحَقِّ) ما اگر ملائکه را نازل کنیم؛ نمی کنیم مگر به حق ؛ به حق ؛ با حق ؛ بوسیله حق ؛ همراه حق ؛ همه این ها معنای آن (بِـ) است. ممکن است شما بگوئید : اینجا با است ؛ اینجا بـِ است ؛ اینجا بوسیله است ؛ اینجا مصاحبت حق است همراه حق است. برای حق از نظر معنا ممکن است بشود ولی دورتر است به معنای (بِـ). شاید برای حق که شما در ذهنتان باشد؛ همین مصاحبت است.
پس بنابراین تو که گفتی ملائکه نازل بشود , ملائکه تنها نمی آیند. باید (بِالْحَقِّ) باشد. پس بنابراین اگر تو درخواستت حق است ؛ اگر ایفاء یک حقی را می کند ؛ تازه ما می توانیم با تو صحبت بکنیم. اول انگیزه تو حق نیست پس (بِالْحَقِّ)ی وجود ندارد. مثال : غذا را جلوی شما گذاشتند ولی وقتی دیدند گرسنه نیستی غذا به تو نمی دهند هر چقدر هم که بگوئی نمی دهند چون گرسنه نیستی. اگر ملائکه را بخواهم نازل کنم از طرف مطالبه گر باید حقی وجود داشته باشد که به دلیلی و انگیزه حقی این نزول صورت بگیرد.
دوم:همینجوری که نیست هر اتفاقی که در این عالَم می افتد بر اساس یک قاعده است به نام قاعده حق. این حق عام ترین عام ترین عام ترین قانون این عالَم است که در برابرش بشود باطل. اینقدر عام است که شما هیچ تعریفی برایش نمی توانی داشته باشی. خیلی چیزها هست درهمه علوم تعریف ندارد. اتفاقا ازشدت فراگیریش؛ گاهی از شدت بداهتش تعریف ندارد. شما وجود را نمی توانی تعریف کنی. بزرگترین فلاسفه عالَم هم نمی توانند اصلا وجود را تعریف کنند. می گویند وجود مساوی است با هستی ؛ این را می گویند شرح اسم. ترجمه لغت کردی. که البته امروزه که ما اینجا نشسته ایم در قرن 21 در فلاسفه غربی اصلا قبول ندارند وجود مساوی است ببا هستی؛ ولی هنوز در فلسفه شرقی علمای ما می گویند وجود مساوی است با هستی و فلسفه را به جای اینکه بگویند وجود شناسی؛ می گویند هستی شناسی. در فلسفه جدید غرب که سنگین هم هست وجود یکی ازمعانیش؛ یکی ازاشتقاقات می شود هست که ما در فارسی می گوئیم هست یک معنایش هست است ؛ یک معنایش هستن است ؛ یک معنایش هستی است. بعد اختلاف است که وجود کدام یکی از این 3 تا است.هرکدام یک چیزی است برای خودش. حق از این مهم تر است. حق چیست؟ شما هر چیزی را بخواهی تعریف بکنی باید یک حقانیتی در آن تعریف داشته باشد.
بنابراین تعریف منتسب شده به همین حق تبدیل به یک دورمی شود. حق قابل تعریف نیست. ولی قابل دریافت است. همین که ما با هم می گوئیم؛ این قابل دریافت است. بقیه معانی عمیق ترش هم دراستعمالات مختلف معلوم می شود. مثل اینکه شما به یک بچه ای که تازه دارد یاد می گیرد می گوئی: آب. لغت هم خیلی نمی توانی تعریف کنی ولی آب را درشرایط استعمالی می گوئی. یک موقع ممکن است بنزین هم بگوید آب. یک موقع ممکن است نفت هم بگوید آب. یک موقع ممکن است مایعی را هم بگوید آب. شما با تعریف نمی گوئید این ها آب نیست ولی به مرور متوجه می شود این ها آب نیستند. یعنی با استعمال متوجه می شود.
قرآن خیلی چیزها را گفته (بِالْحَقِّ) . اینقدر استعمال (بِالْحَقِّ) را زیاد گفته شما دیگر نیازی به تعریف حق نداری. اصلا قابل تعریف نیست. ولی یک چیزهائی می فهمی؛ مثلا فلان جا میفهمی یک کمی بو می دهد این دیگر (بِالْحَقِّ) نیست. لذا روز قیامت هم با شما (بِالْحَقِّ) مؤاخذه می کنند. به حدی است که تو خودت قرار بوده حق را بفهمی. نمی خواهم تعریف کنی. رحمت خدا را نمی شود تعریف کنی باید بروی زیررحمت خدا. باید بچشی. باید لمس کنی. آتش را نمی شود تعریف کرد ولی اگر در آن بیافتی می سوزی؛ باران را نمی توان تعریف کرد اما اگر زیر آن بروی خیس می شوی. حالا حق از همه این ها بالاتر است. حالا حق را که اینجوری یاد گرفتی که قابل تعریف نیست. می روی پله نهائی که از آن بالاتر نداریم هوالحق. خدا چیست؟ تعریف کن. خدا حق است. جائی رسیدی که دیگر نمی توانی تعریف کنی. ولی یک محور درونی است برای هر انسانی و هر فطرتی. در نهج البلاغه جائی که می خواهد تعریف انسان را بگوید می فرماید: خداوند این انسان را جوری کرد که بتواند حق را تشخیص بدهد از باطل. آن را می گوئیم: آن چیزی که تجلی از خدا است. یا آن را می گوئیم که حق کامل کامل کامل کامل است خود خدا است. خیلی راحت اینقدر هم سخت نیست. پیچیده نیست. اینجا دیگر قاعدتا این نیست که بگوئیم اینجا حق = خدا. مگر اینکه تو(نُنَزِّلُ) بیائی یک نظر دیگری بدهی. بگوئی اینجا اصلا خدا نگفته (نُنَزِّلُ). این را ملائکه گفتند. (بِالْحَقِّ) اینجا خدا است. منتهی این را واردش نمی شویم چون به شدت خطرناک است. بله “ما”ی خدا ملائکه را نازل نمی کنیم مگر به خاطر حق؛ به وسیله حق. یک حقی باید باشد که من این کاررا بکنم. حالا شما از این به بعد حق را در قرآن نگاه کنید. چرا اینکار را کردی؟ بحق بود. چرا این کار را نکردی؟ به حق نبود. پس ملاک اینکه ملائکه بیایند یا نیایند؛ فراتر از آن حرفی است که اول زدیم؛ آیا ملائکه می توانند بیایند یا نمی توانند؟ به حق.
اگر این را بگوئیم آن وقت آن بحث هائی که حکماء و فلاسفه دارند (البته برای خودشان هم دارند) که جنس ملائکه چیست؟ بَعد بر اساس جنس ملائکه می گوئیم این ها آمدنی نیستند. می گوئیم آن هائی که آمدند چه؟ می گوئیم چوب؛ آب؛ گاز مادی هستند و ابعاد دارند ولی ملائکه چون مادی نیستند رفت و آمدی به ایشان صدق نمی کند. ولی یک آمدنی دارند. چه چیز ملائکه می آید؟ فرض کنید همه ما جزء أؤلیاء الله یا جزء بدها هستیم و یک نفر آمد و اینجا ایستاد گفتند این جناب اسرافیل است. اگر اینجا است یعنی جاهای دیگر نیست؟ این معنی مادی بودن است. پس اسرافیلی که تو دیدی اسرافیل قابل رؤیت تو بوده. پس یک طرف قضیه تو شدی. اسرافیل قابل رؤیت تو است. اسرافیل قابل رؤیت ابراهیم است. اسرافیل قابل رؤیت ساره است. بنابراین جبرئیل قابل رؤیت برای پیغمبر بود ولی ممکن است برای خدیجه نبود. پس جبرئیل و ملائکه یک جا نیستند. این نفس اسرافیل و ملائکه نیست این تجلی اسرافیل برای تو و هر کسی است که شرایط دیدن ملائکه را داشته باشد. مطلب زیر فقط به عنوان مثال است: (اعراف143) وَ لَمَّا جَاءَ مُوسَى لِمِيقَاتِنَا وَ کَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْکَ قَالَ لَنْ تَرَانِي وَ لکِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَکَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِي فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکّاً وَ خَرَّ مُوسَى صَعِقاً فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَکَ تُبْتُ إِلَيْکَ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ گفت خدایا می خواهم تو را ببینم. می گوید نمی توانی ببینی. این کوه را نگاه کن اگر کوه سرجایش بود تو هم آینده نه الآن (فَسَوْفَ تَرَانِي) میبینی. البته این ازآن بحثهای پیچیده است: اگرقابل رؤیت نیست (سَوْفَ) هم ندارد بگو نمی توانی ببینی خیال خودت را راحت کن یا بگو همین الآن نمی توانی ببینی؛ الآن دید آن کوه اینجوری شد. یک موقعی آن عینک را به تو می دهند که تمام این لایه های مادی و تعلقاتت و… همه ازتو کنده شده آن موقع ببینی دیگر تمام. (مَا کَانُوا إِذاً مُنْظَرِينَ ) دیگر وقت برای برگشت و اظهار نظر و اعلام بکنیم که ما تو را قبولت داریم نداریم نیست.
معنا و چکیده و حرف اصلی آیه 8 :
خیالت راحت باشد می خواهی قبول کنی و می خواهی قبول نکن. ما هیچ موقع کسی را با آمدن ملائکه ایمان آور نمی کنیم. اگر اینقدرخودت به جای ملائکه گرائی؛ آدم هستی که ایمان بیاوری بیاور. اگر قرار بود ملک هم بیاوریم مثل بشر می کردیم بعد تازه آنجا هم شما گیرمی کردید. آنجا لفظ پیش می آمد. چون لفظ را خودمان ایجاد کرده بودیم. چون بالاخره در فرهنگ یک آدم معمولی یک چیزی باید با یک چیز دیگر بخواند. بنابراین آدم معمولی نمی تواند جنسا این را ببیند مگر اینکه یک تغییراتی در دریافت هایش بشود. در مورد خدا یک تعبیری داریم باز دیدن نیست ولی حجاب است. (در دعاها داریم) خدایا ؛ تو خودت ؛ خودت را از مردم در حجاب نکردی إلّا أن تحجبهم الأعمال دونک باز هم رؤیت نیست ولی یک پرده است پس بنابراین حتی بخواهد هر پرده ای عوض بشود یک لایه ی وجودی که خصوصا اعتقادات و نیت ها جزء وجودت است. یک لایه ای لازم است کاملا کیسه کشی بشود تا تو بتوانی یک چیزی ببینی
توکزسرای طبیعت نمی روی بیرون کجا به کوی حقیقت گذر توانی کرد
جمال یار حجاب و پرده ندارد ولی غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد
اگر هم یک موقع قرار شد ببینی؛ آن وقت آن موقع جان می دهی؛ یعنی إنگار عزائیل را دیدی؛ یعنی إنگار عزرائیل را ببینی باید جان بدهی؛ مگر می شود این را دید؟ لذا ممکن است بغل دستیت نبیند. در این کسانیکه در حالت مرگ قرار می گیرند می بینند ایشان یک هفته است تکان نخورده ولی به یکباره می نشیند و به ائمه سلام می کند؛ چرا بقیه چیزی نمی بینند؟! اگر بخواهی تو هم ببینی تو هم باید بروی. دیگر داستان تمام شد. ددلاین اینکه در این دنیا مثل آدم زندگی کنی این است که این چیزها را نبینی کمی ظریفترش این است که (مائده101)لاَ تَسْأَلُوا عَنْ أَشْيَاءَ إِنْ تُبْدَ لَکُمْ تَسُؤْکُمْ. لذا اینقدر دنبال یک چیزهائی که ندیدنی هستند؛ نباش. و إلّا از انسان بودنت می آئی بیرون. یا خیلی مهم می شوی که به من و تو نمی خورد یا خیلی آن طرفی می شوی یعنی می میری. بله البته مُحَدَّث بودن بدون اینکه برای کسی سند بشود برای آدم خوب ها که اولش اعتقادات است بعد اعمال است که البته یک چیزهای دیگر هم دارد. ملائکه ممکن است گاهی با این ها صحبت کنند. گاهی. اینجوری نیست که هر وقت خواستند این اتفاق بیافتد ولی مُحَدَّث بودن پیش می آید. اگر یک موقعی هپروتی شدی به روانپزشک مراجعه کنید دنبال بحث اعتقادی نباشید بالاخره نفس انسان تصوراتی دارد. یک موقع هم ممکن است برای کسی پیش بیاید
هرکه را اسرار حق آموختند مُهر کردند و دهانش دوختند
مثل خون که در بدن پاک است بیاید بیرون نجس است. سر بیاید بیرون دیگر سر نیست. البته به درد مرید پروری می خورد !!
چند نکته :
*در مورد ندا و صحبت گفتیم که اصلا مسأله ای نیست (آل عمران39) فَنَادَتْهُ الْمَلاَئِکَةُ وَ هُوَ قَائِمٌ يُصَلِّي فِي الْمِحْرَابِ اگر هم ملائکه با او صحبت کردند در کافی شاپ نبوده (يُصَلِّي فِي الْمِحْرَابِ) بعضی ها ملائکه را می گویند این ها نیروهای آفرینشی هستند. بعد از دوران علم جدید که آمد در فضاهای دینداری ما مانده بودیم ساینس (Science ) را چه کارش کنیم و اعتقاداتمان را چه کارش کنیم؟ یک نسل جدیدی ؛ متدین واقعا علاقه مند به دین از آن طرف به علم فیزیک و … مانده بودند و مجبور بودند هر چیزی را یک توجیهی بکنند. در مورد ملائکه توجیهات متعددی شد یک معنایش این بود که می گفتند: انرژی. انرژی قشنگ است و فیزیکی. کارهم ازش برمی آید به چیزی هم دیده نمی شود. بعضی ها می گفتند: نیروها. بعد گفتند در مورد (فاطر1) جَاعِلِ الْمَلاَئِکَةِ رُسُلاً أُولِي أَجْنِحَةٍ مَثْنَى وَ ثُلاَثَ وَ رُبَاعَ ملائکه 2 بال ؛ 3 بال ؛ 4 بال ؛ که حالا 2 بال و 4 بال برای من قابل فهم است 3 بال را نمی دانم چه کار می خواهد بکند؟ بعد گفتند همین 4 تا نیروهای اصلی است که ما در طبیعت شناسائی کردیم کووالانسی؛ جاذبه، بین مولکولی و … دستشان در نکند حق دارند ولی به این نباید إکتفاء بکنیم. چرا آن هم می تواند نیروها باشد هیچ اشکالی ندارد ولی در اینجا منحصرش نکن.
نیروها فهم هم دارند ؟
دعا هم برایشان بکنی فایده ای دارد ؟
آن وقت یا مجبوری این را حذف کنی؛ این حرف هائی است که می توانستی با آن ها زندگی کنی. تو می خواهی با این معارف زندگی بکنی؟ یا می خواهی با این دانستنی هایت زندگی کنی؟ برای کارهای اجرائیت با این ها زندگی کن. اما اگر می خواهی واقعا زندگی کنی حیات طیبه؛ با این طرف زندگی کن. دعا برای ملائکه ؛ امام سجاد ؛ امام زمان خودش برای حمل کنندگان عرش دعا می کند. که چه بشود؟ حمل کنندگان عرش که خیلی مهم هستند. این هائی که باران می فرستند. برای آن ملائکه ای که وزن باران را می دانند. یعنی خدا چه شبکه سازمان دهی دارد؟ آن وقت این تعداد اصلا در آن چه معنا می دهد؟ این ها را باید متوجه بشویم. پس ما نیاز به یک عالَم دیگری ؛ نیاز به یک دستگاه دیگری داریم. درسیستم های متریک است که می گوید ملائکه1000 تا یعنی چه ؟ 1000 تا با 950 تا چه فرقی دارند ؟ پس اصلا ابعاد و اندازه ها و … یک جای دیگری تعریف می شود. می گوید ملائکه ای که با هر دانه باران می آیند پائین دیگر هم بالا نمی روند. واقعا چقدر خوب می شود تفسیر کرد آن جاذبه ای که این را از آن بالا آورده پائین؛ آن یک دانه جاذبه تمام شد و رفت. قبول است ولی این شاید بگوید این از اجزاء و از زیر دست های این ملائکه مهمی هستند که تو دعا برایشان می کنی. چه دعائی بکنیم؟ تمام شد و رفت. پس بنابراین خوبیش این است که ما یاد بگیریم داستان ملائکه بسیار گسترده است. اگر همین را یاد بگیریم ما عالِم شدیم. اینکه بخواهیم در یک محدوده ای خلاصه اش بکنیم جاهل می مانیم در جهل مرکب . فقط متوجه شدیم که (مَا نُنَزِّلُ الْمَلاَئِکَةَ إِلاَّ بِالْحَقِّ وَ مَا کَانُوا إِذاً مُنْظَرِينَ) شما هم اگر پس بنابراین از خدا خواستید ملائکه نازل بشوند هیچ اشکالی ندارد اما (بِالْحَقِّ) خدایا ملائکه رحمتت را بر ما بفرست ؛ ملائکه بیایند چه کارت کنند؟ تو باران می خواهی؛ بارانت را بگو. چون ملائکه عالَم عوض می شود. فضا برای تو عوض می شود. مثل اینکه شما را ببرند در یک تونلی که پر است از امواج الکترومنیتیک؛ مگر نمی گویند کنار کابل های برق حرکت کنید مگر برق فشار قوی شما را نمی گیرد؟ در کمترین حالتش سردرد می گیری. بیشترین حالتش این است که داغان می شوی آن وقت تو می خواهی ملائکه را ببینی؟











