شفقنا – استاد مطهری در کتاب حماسه حسینی به تحلیل شعارهای اباعبدالله علیه السلام پرداخته و این شعارها را محیی میداند.
به گزارش شفقنا در تحلیل شعارهای امام حسین (ع) آمده است:
اباعبدالله در مقام افتخار، خیلی تکیه میکرد روی پدرش علی مرتضی. البته به اعتبار جدّش هم افتخار میکرد (آن که جای خود دارد) ولی مخصوصاً به پدرش علی مرتضی افتخار میکرد، با اینکه آنها که در آنجا بودند دشمنان علی بودند ولی مدّعی بودند که ما امت پیغمبر هستیم. امام حسین کوشش داشت که افتخارش را به علی مرتضی رسماً بیان کرده باشد.
اشعاری که اباعبدالله در روز عاشورا خواندهاند، خیلی مختلف است؛ با آهنگهای مختلف سروده شده است که بعضی از آنها از خود اباعبدالله و بقیه از دیگران است و ایشان استشهاد کردهاند، مثل اشعار معروف فَرْوَة بن مُسَیک که سراپا حماسه است.
یکی از اشعاری که اباعبدالله در روز عاشورا میخواند و آن را شعار خودش قرار داده بود، این شعر بود (مخصوصاً یک مصراع آن):
الْمَوْتُ اوْلی مِنْ رُکوبِ الْعارِ
وَالْعَارُ اوْلی مِنْ دُخولِ النّارِ [1]
نزد من، مرگ از ننگ ذلت و پستی بهتر و عزیزتر و محبوبتر است. اسم این شعار را باید گذاشت شعار آزادی، شعار عزت، شعار شرافت؛ یعنی برای یک مسلمان واقعی، مرگ همیشه سزاوارتر است از زیر بار ننگ ذلت رفتن. مردم دنیا! بدانید اگر حسین حاضر است که تا آخرین قطره خون خود و جوانانش ریخته شود، برای چیست. حسین در دامن پیغمبر و علی بزرگ شده است (تعبیر از خودش است)، از پستان زهرا شیر خورده است.
خطبهای دارد اباعبدالله در روز عاشورا، در آن وقتی که از نظر ظاهر همه امیدها قطع
شده است و هر کسی [در آن شرایط] باشد خودش را میبازد. ولی این خطبه آنچنان شور و احساسات دارد که گویی آتش است که از دهان حسین بیرون میآید، این قدر داغ است! آیا این جملهها شوخی است: «الا وَ انَّ الدَّعِی ابْنَ الدَّعِی قَدْ رَکزَ بَینَ اثْنَتَینِ بَینَ السِّلَّةِ وَالذِّلَّةِ، وَ هَیهاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ» [1]؟!.
پسر زیاد از شمشیرش خون میچکد. پدر سفّاکش بیست سال قبل آنچنان از مردم کوفه زهرچشم گرفته بود که تا مردم کوفه شنیدند پسر زیاد مأمور کوفه شده است، خود به خود از ترس به خانههایشان خزیدند، چون او و پدرش را میشناختند که چه خونخوارهایی هستند. همین که پسر زیاد به کوفه آمد و امیر کوفه شد، به خاطر رعبی که پدرش در دل مردم کوفه ایجاد کرده بود، مردم از دور مسلم پراکنده شدند.
این قدر مردم مرعوب اینها بودند! امّا حسین خطاب به مردم کوفه میفرماید: «الا وَ انَّ الدَّعِی ابْنَ الدَّعِی» مردم! آن زنازاده پسر زنازاده، آن امیر و فرمانده شما «قَدْ رَکزَ بَینَ اثْنَتَینِ بَینَ السِّلَّةِ وَ الذِّلَّةِ» (گریه استاد) میدانید به من چه پیشنهاد میکند؟ میگوید:
حسین! یا باید خوار و ذلیل من شوی و یا شمشیر. به امیرتان بگویید که حسین میگوید: «هَیهاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ» حسین تن به خواری بدهد؟! (گریه استاد) آیا او خیال کرده که من مثل او هستم؟ «یأْبَی اللهُ ذلِک لَنا وَ رَسولُهُ وَ الْمَؤْمِنونَ وَ حُجورٌ طابَتْ وَ طَهُرَتْ» (گریه استاد) خدا میخواهد حسین چنین باشد. شما مگر نمیدانید، آن زنازاده مگر نمیداند که من در چه دامنی بزرگ شدهام؟ من روی دامن پیغمبر بزرگ شدهام، روی دامن علی مرتضی بزرگ شدهام، من از پستان فاطمه شیر خوردهام (گریه استاد). آیا کسی که از پستان زهرا شیر خورده باشد، تن به ذلت و اسارتِ مثل پسر زیاد میدهد؟! «هَیهاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ» ما کجا و تن به خواری دادن کجا؟! شعار حسین در روز عاشورا از این تیپ است. آقایان سردستهها که برای دستههای خودتان شعار میسازید، ببینید شعارهایتان با شعارهای حسین میخواند یا نمیخواند.
مسئله تشنگی اباعبدالله و خاندان و اصحاب ایشان
مسئله تشنگی اباعبدالله و خاندان و اصحابشان مسئله شوخیای نیست. هوا بسیار گرم است (عاشورای آن وقت ظاهراً در اواخر خرداد بوده؛ هوای عراق زمستانش گرم است، چه رسد به نزدیک تابستان آن)، سه روز است که آب را بر روی اهل بیت پیغمبر بستهاند، گو
اینکه در شب عاشورا توانستند مقداری آب به خیمهها بیاورند که حضرت فرمود: آب را بنوشید و این آخرین توشه شما خواهد بود. و به علاوه از نظر طبیعی یک قاعدهای است: هر کسی از بدنش خون زیاد برود که بدن کم خون شده و احتیاج به خون جدید داشته باشد، تشنه میشود. خداوند متعال بدن را به گونهای ساخته است که وقتی به چیزی احتیاج دارد، فوراً همان احتیاج جلوه میکند. افرادی که زخم برمیدارند، میبینید فوراً تشنگی بر آنها غالب میشود و این به واسطه رفتن خون از بدنشان است که چون بدن برای ساختن خون آماده میشود و میخواهد خون جدید بسازد، آب میخواهد. خودِ رفتن خون از بدن، موجب تشنگی است.
«یحولُ بَینَهُ وَ بَینَ السَّماءِ الْعَطَشُ» این قدر تشنگی اباعبدالله زیاد بود که وقتی به آسمان نگاه میکرد بالای سرش را درست نمیدید. اینها شوخی نیست. ولی من هرچه در «مقاتل» گشتم (آن مقداری که میتوانستم بگردم) تا این جمله معروفی را که میگویند اباعبدالله به مردم گفت: «اسْقونی شَرْبَةً مِنَ الْماءِ» (یک جرعه آب به من بدهید) ببینم، ندیدم. حسین کسی نبود که از آن مردم چنین چیزی طلب کند. فقط یک جا دارد که حضرت در حالی که داشت حمله میکرد «وَ هُوَ یطْلُبُ الْماءَ». قرائن نشان میدهد که مقصود این است: در حالی که داشت به طرف شریعه میرفت (در جستجوی آب بود که از شریعه بردارد) نه اینکه از مردم طلب آب میکرد.
عظمت اباعبدالله چیز دیگری است. او چیزی است، ما چیز دیگری. شعارهایی که در سینه زنیها و نوحه سراییها میدهید، شعارهای حسینی باشد. نوحه، بسیاربسیار خوب است. ائمّه اطهار دستور میدادند افرادی که شاعر بودند، نوحه خوان بودند، نوحه سرا بودند، بیایند برای آنها ذکر مصیبت بکنند. آنها شعر میخواندند و ائمّه اطهار گریه میکردند. نوحه سرایی و سینه زنی و زنجیرزنی، من با همه اینها موافقم ولی به شرط اینکه شعارها شعارهای حسینی باشد، نه شعارهای من درآوردی: «نوجوان اکبر من، نوجوان اکبر من» شعار حسینی نیست. شعارهای حسینی شعارهایی است که از این تیپ باشد؛ فریاد میکند: «الا تَرَوْنَ انَّ الْحَقَّ لا یعْمَلُ بِهِ وَ انَّ الْباطِلَ لا یتَناهی عَنْهُ؟ لِیرْغَبِ الْمُؤْمِنُ فی لِقاءِ اللهِ مُحِقّاً» [1] مردم! نمیبینید که به حق عمل نمیشود و کسی از باطل رویگردان نیست؟ در چنین شرایطی، مؤمن (نگفت حسین یا امام) باید لقاء پروردگارش را بر چنین زندگیای ترجیح بدهد. و یا:
«لا ارَی الْمَوْتَ الّا سَعادَةً وَالْحَیوةَ مَعَ الظّالِمینَ الّا بَرَماً» [1] (هر جملهاش سزاوار است که با آب طلا نوشته شود و در همه دنیا پخش گردد، و این باز هم کم است) من مرگ را جز خوشبختی نمیبینم، من زندگی با ستمکاران را جز ملالت و خستگی نمیبینم.
مرا عار آید از این زندگی
که سالار باشم کنم بندگی
شعارهای حسین علیه السلام شعارهای مُحیی بود (یا ایهَا الَّذینَ امَنُوا اسْتَجیبوا للَّهِ وَ لِلرَّسولِ اذا دَعاکمْ لِما یحْییکمْ) [2].
اباعبدالله علیه السلام، یک مصلح
اباعبدالله یک مصلح است. این تعبیر از خودش است (انّی لَمْ اخْرُجْ اشِراً وَ لا بَطِراً وَ لا مُفْسِداً وَلا ظالِماً و انَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْاصْلاحِ فی امَّةِ جَدّی، اریدُ انْ امُرَ بِالْمَعْروفِ وَ انْهی عَنِ الْمُنْکرِ وَ اسیرَ بِسیرَةِ جَدّی وَ ابی) [3]. این را حضرت در نامهای به عنوان وصیتنامه به برادرشان محمّد بن حنفیه- که مریض بود به طوری که از ناحیه دست فلج داشت و قدرت این که در رکاب حضرت باشد و خدمت کند نداشت- نوشتند و به او سپردند، چرا؟ برای اینکه دنیا از ماهیت نهضت او آگاه شود: مردم دنیا! من مثل خیلی افراد نیستم که قیام و انقلابم به خاطر این باشد که خودم به نوایی رسیده باشم، برای اینکه مال و ثروتی تصاحب کنم، برای اینکه به مُلکی رسیده باشم. این را مردم دنیا از امروز بدانند (این نامه را در مدینه نوشت) قیام من قیام مصلحانه است. من یک مصلح در امت جدّم هستم. قصدم امر به معروف و نهی از منکر است، قصدم این است که سیرت رسول خدا را زنده کنم، روش علی مرتضی را زنده کنم. سیره پیغمبر مرد،
باشد، به صورت یک نیرو زنده باشد؛ حسین اگر خودش نیست، هر سال محرم که طلوع میکند، یکمرتبه مردم از تمام فضا بشنوند: «الا تَرَوْنَ انَّ الْحَقَّ لا یعْمَلُ بِهِ وَ انَّ الْباطِلَ لا یتَناهی عَنْهُ؟ لِیرْغَبِ الْمُؤْمِنُ فی لِقاءِ اللهِ مُحِقّاً»؛ برای اینکه از راستی و حقیقت، شور حیات، شور امر به معروف، شور نهی از منکر، شور اصلاح مفاسد امور مسلمین، در میان مردم شیعه پیدا بشود.
فلسفه عاشورا
پس اگر از ما بپرسند شما در روز عاشورا که دائماً حسین حسین میکنید و به سر خودتان میزنید، چه میخواهید بگویید؟ باید بگوییم: ما میخواهیم حرف آقایمان را بگوییم، ما هر سال میخواهیم تجدید حیات کنیم (یا ایهَا الَّذینَ امَنُوا اسْتَجیبوا للَّهِ وَ لِلرَّسولِ اذا دَعاکمْ لِما یحْییکمْ). باید بگوییم عاشورا روز تجدید حیات ماست. در این روز میخواهیم در کوثر حسینی شستشو کنیم، تجدید حیات کنیم، روح خودمان را شستشو بدهیم، خودمان را زنده کنیم، از نو مبادی و مبانی اسلام را بیاموزیم، روح اسلام را از نو به خودمان تزریق کنیم. ما نمیخواهیم حس امر به معروف و نهی از منکر، احساس شهادت، احساس جهاد، احساس فداکاری در راه حق، در ما فراموش بشود؛ نمیخواهیم روح فداکاری در راه حق در ما بمیرد.
این فلسفه عاشوراست، نه گناه کردن و بعد به نام حسین بن علی بخشیده شدن! گناه کنیم، بعد در مجلسی شرکت کنیم و بگوییم خوب دیگر گناهانمان بخشیده شد. گناه آن وقت بخشیده میشود که روح ما پیوندی با روح حسین بن علی بخورد؛ اگر پیوند بخورد، گناهان ما قطعاً بخشیده میشود ولی علامت بخشیده شدنش این است که دومرتبه دیگر دنبال آن گناه نمیرویم. اما اینکه از مجلس حسین بن علی بیرون برویم و دومرتبه دنبال آن گناهان برویم، نشانه این است که روح ما با روح حسین بن علی پیوند نخورده است.
شعارهای اباعبدالله شعار احیای اسلام است، این است که چرا بیت المال مسلمین را یک عده به خودشان اختصاص دادهاند؟ چرا حلال خدا را حرام، و حرام خدا را حلال میکنند؟ چرا مردم را دو دسته کردهاند: مردمی که فقیرفقیر و دردمندند، و مردمی که از پرخوری نمیتوانند از جایشان بلند شوند؟.
در بین راه در حضور هزار نفر لشکریان حرّ آن خطبه معروف را خواند که طی آن، حدیث پیغمبر را روایت کرد، گفت: پیغمبر چنین فرموده است که اگر زمانی پیش بیاید که اوضاع چنین بشود، بیت المال چنان بشود، حلال خدا حرام و حرام خدا حلال بشود، اگر
مسلمانِ آگاهی اینها را بداند و سکوت کند، حق است بر خدا که چنین مسلمانی را به همانجا ببرد که آن ستمکاران را میبرد. بنابراین من احساس وظیفه میکنم، «الا وَ انّی احَقُّ مِنْ غَیرٍ» در چنین شرایطی من از همه سزاوارترم.
پس این است مکتب عاشورا و محتوای شعارهای عاشورا. شعارهای ما در مجالس، در تکیهها و در دستهها باید مُحیی باشد نه مخدّر، باید زنده کننده باشد نه بی حس کننده. اگر بیحس کننده باشد، نه تنها اجر و پاداشی نخواهیم داشت بلکه ما را از حسین علیه السلام دور میکند. این اشک برای حسین ریختن خیلی اجر دارد اما به شرط اینکه حسین آنچنانکه هست در دل ما وارد بشود. «انَّ لِلْحُسَینِ مَحَبَّةً مَکنونَةً فی قُلوبِ الْمُؤْمِنینَ» [2] اگر در دلی ایمان باشد نمیتواند حسین را دوست نداشته باشد، چون حسین مجسمهای از ایمان است .
انتخاب شفقنا از کتاب حماسه حسینی ج1/ص172-15











