شفقنا زندگی – تقریباً همه ما آنچه را که ” درد” نامیده میشود تجربه کرده ایم و تمایلی برای تجربه دوباره آن نداریم. اما آیا تا به حال سعی کرده اید درد را تعریف کنید؟ چگونه درد را توضیح میدهید؟ آیا سعی میکنید آسیب را اندازه گیری کنید یا علت را توضیح میدهید؟ اما اگر علت واضحی وجود نداشته باشد چه؟ چگونه شدت آن را توضیح میدهید؟
به گزارش سرویس ترجمه شفقنا از گاردین، درد یک مفهوم بزرگ است. این پدیده نه تنها از ساختارهای آناتومیک و پدیدههای عصبی شیمیایی ساخته میشود، بلکه همچنین از جایی که ما هستیم، کسانی که اطراف ما هستند، دلیل حضور در آن مکان، تجربیات قبلی ما از درد و آنچه که انتظار داریم از درد احساس کنیم، نیز ساخته میشود. نحوه واکنش ما در این لحظه و نحوه تفکر گذشتهٔ ما چگونگی درد را تعیین میکند. این حس توسط مواد ژنتیکی، محیط فیزیکی که در آن متولد و بزرگ شده ایم و اخلاق و ارزشهای شخصی ما که به نوبه خود در فرهنگ، دین و سیاست زمانه شکل گرفته، به وجود میآید.
در حال حاضر ما از علائم یک “رابطه ناکارآمد اجتماعی با درد” رنج میبریم. درد پدیده پیچیده ای است، اما نحوه درمان آن پیچیده نیست. ما روشهای زیادی برای کنترل دارویی درد داریم، اما مواد مخدر و مسکنهای بدون نسخه معمولاً باعث مشکلات بیشتری میشوند تا اینکه آنرا حل کنند. در دسترس بودن روزافزون داروهای قویتر به این معنی است که انتظار میرود همیشه سالم باشیم و اگر درد داشته باشیم یعنی پیامدهای جدی برای سلامتی و شادمانی ما دارد.
کریستوفر اکلستون، مدیر مرکز تحقیقات درد در دانشگاه بث، در مقاله ای برای وبلاگ انجمن روانشناسی انگلیس نوشت: “دنیای قرن ۲۱ که ما در آن زندگی میکنیم را میتوان دنیایی با ” فرهنگ ضد درد ” توصیف کرد. اولین فکر ما این است که هر دردی باید کوتاه مدت باشد، از نظر تشخیصی قابل درمان باشد و دلیلی برای همدلی و همدردی باشد. ” وقتی دردی را تجربه میکنیم که با این معیارها مطابقت ندارد، آن درد ما را بیشتر آزار میدهد. نقص در رابطه ما با درد بر اساس این انتظار ما است که ما نباید متحمل درد شویم.
در دهه ۱۹۸۰ ، آرتور بارسکی، روانپزشک دانشگاه هاروارد هشدار داد که آمریکا در حال تبدیل شدن به کشوری است که در برابر درد خیلی حساس است و دادههای قانع کننده ای را برای تأیید ادعای خود ارائه داد. آمریکاییها از نظر عینی سالمتر بودند، با این حال آنها میگفتند که حالشان بدتر است. استدلال او این بود که با افزایش انتظار برای راحتی، تحمل ما نسبت به ناراحتی کاهش مییابد.
در طول قرن ۲۰ ، ما برای بسیاری از بیماریهای حاد و عفونی درمان و واکسن تولید کردیم، با روشهای دارویی جدیدی برای مقابله با درد مواجه شدیم، امید به زندگی دو برابر شد امنیت خانهها و محل کار افزایش یافت. اما همانطور که تعریف درد دشوار است، کاهش درد نیز به همان اندازه دشوار است. حتی قویترین مواد افیونی هم نمیتوانند این کار را انجام دهند. این عدم تطابق بین انتظار و واقعیت، درک ما از دردی را که دچار آن شده ایم را شدیدتر کرده است.
اعتماد ما به داروها و جراحی نتیجه پیشرفتهای خارق العاده پزشکی است. تسلط بر مدل زیست پزشکی بدن انسان به این پیشرفتها کمک میکند، اما در مورد درک و کنترل درد یک نقطه کور بزرگ برای ما ایجاد کرده است. این مدل، بدن انسان را از اجزای تشکیل دهندهٔ قابل ارزیابی و ترمیم میداند اما نقش احساسات و پردازش شناختی در تولید و مدیریت درد را نادیده میگیرد.
شکاف ساختگی بین درد “احساسی” و “جسمی” بزرگترین تصور غلطی است که باید آنرا فراموش کنیم. حالات احساسی ما تأثیر مهمی بر وضعیت جسمی ما دارند و بالعکس.











